رخسار
بیبیگل مادر سه طفل است. او مثل دیگر خانمهای قریه زندگی سختی دارد، بیبیگل بعد از ازدواج اولاددار نشد و سختیهای زیادی را متحمل گشت. او دختری پخته و کارگر بود، هر قدر درست و عالی به امورات خانه رسیدگی میکرد باز هم با او مثل یک انسان رفتار نمیشد. او بهجای سه وعده غذا کتک میخورد و شکنجه میشد، خانوادۀ شوهرش از او کار عالی نمیخواستند، اولاد میخواستند.
بیبیگل گریه میکند و میگوید: آنها بهجای اینکه مرا به مطلب دکتر ببرند، شکنجه میکردند و میگفتند: چرا اولاددار نمیشوی؟ زن خشک (بیاولاد) در خانۀ ما جایی ندارد و نمیتوانیم به آدم خشک نان بدهیم. از ازدواج بیبیگل مدت زیادی میگذشت، جنگ و خشونت ۵ سال بعد از ازدواج بیبیگل شروع شده بود. شوهر بیبیگل برای اینکه زنش را نجات دهد و در اثر شکنجه صدمه نبیند، خانهاش را جدا کرد و با بیبیگل تنهایی زندگی کردند.
جدا شدن بهضرر بیبیگل تمام شد. یکی از خوبیهای زندگی در خانۀ مشترک این بود که وقتی مادرشوهرش او را لتوکوب میکرد، اعضای خانواده یا کسی دیگر که خبر میشدند، جلوی مادرشوهرش را میگرفتند، اما وقتی که بیبیگل در خانۀ جدا زندگی میکرد، کسی نبود که جلوی مادرشوهرش را بگیرد.
در طول روز، وقتی شوهر بیبیگل سر کار میرفت، مادرشوهرش به خانۀ آنها میآمد و بیبیگل را میزد. علاوه بر اینکه بیبیگل را لتوکوب میکرد، پشت سرش نیز حرفهای ناسزا جور میگفت و پیش دیگر خانمهای قریه از عروساش بدگویی مینمود. میگفت: وقتی شوهرش خانه نیست با مردهای قریه رابطه برقرار میکند.
یک روز در قریه جلسه شورای قریه بود و مادرشوهر بیبیگل برای کتک زدن او به خانۀ آنها رفته بود. بیبیگل از درد زیاد بلند بلند جیغ میزد و باعث شد که همسایه باخبر شود. همسایه بهطرف خانۀ برادرشوهر بیبیگل میرود و با صدای بلند فریاد میزند که یکیتان به داد بیبیگل برسید.
وقتی همسایۀ بیبیگل از کنار مسجد میگذرد، مردم که در جلسه بودند از مسجد بیرون شده و میپرسند که چه خبر است؟ زن همسایه به مردها میگوید: زرین (مادرشوهر بیبیگل) عروساش را لتوکوب میکند. مردها بهسمت خانۀ بیبیگل میروند تا جلوی زرین را بگیرند. بعدازظهر آن روز مردم قریه جلسه میگیرند تا تکلیف بیبیگل و زرین را مشخص کنند.
مسئولین طالبان هم در جلسه حضور داشتند و در جریان جلسه بر طبق شنیدهها و گفتههای شواهد و صحبتهای خود بیبیگل، شورا تصمیم میگیرد که نورالله (شوهر بیبیگل) باید بیبیگل را طلاق دهد؛ چون او بهعنوان شوهر در حق همسرش کوتاهی کرده و از خطاهای مادرش چشمپوشی نمودهاست.
بیبیگل بعد از ۹ سال تحمل سختی و مشکلات زیاد مطلقه میشود و تصمیم میگیرد به خانۀ پدرش برود. برادران بیبیگل او را با آغوش باز میپذیرند و بیبیگل زندگی آرامی را در کنار برادرانش شروع میکند. طولی نمیکشد که یکی از قاریها یا به گفتۀ مردم قریه، مولوی که عضو شورا بود به خواستگاری بیبیگل میآید و به برادران بیبیگل میگوید: زن طلاق گرفته نباید بدون شوهر باشد. کسی بهتر از من در قریه نیست که با بیبیگل ازدواج کند.
با ازدواج کردن تمام حرف و حدیث و ناسزاهایی که مردم پشت سر بیبیگل میزنند از بین میرود. وقتی مردم باخبر شوند که بیبیگل زن من شدهاست، جرأت نمیتوانند پشت سرش حرف بزنند. مولوی زن دیگر هم دارد و بیبیگل بهعنوان زن دومش با آنها زندگی میکند.
بعد از ازدواج دوباره، بیبیگل حامله میشود که حاملگی او نشان دهندۀ این است که مشکل از شوهر سابق بیبیگل بوده و زرین ناحق تمام مدت بیبیگل را مورد خشونت و شکنجه قرار دادهاست. بیبیگل از زن اول مولوی شکایت دارد و میگوید: با من رفتار درست ندارد و مولوی هم بدون وقفه از من اولاد میخواهد، مولوی به من آب و نان نمیدهد، مرا پیش دکتر نمیبرد. برای من یک مواد تقویتی یا مواد خوراکی نمیآورد و فقط میگوید: باید اولاددار شوی.
هر سه طفل بیبیگل بدون خواست او بوده و نمیخواسته اینقدر زود حمل بگیرد؛ اما دو، سه ماه بعد از ولادت دوباره حمل گرفتهاست و در مدت سه سال که از ازدواج او با مولوی میگذرد، هر سال حامله شده و فعلاً سه طفل دارد. طفل سوم بیبیگل ۷ ماهه است و باز هم سه ماهه باردار است.
بیبیگل میگوید: بارها برای مولوی گفتم که اجازه بدهد از دوای ضد بارداری استفاده کنم، اما اجازه نمیدهد و میگوید: گناه دارد و قتل حساب میشود. من جواب خدا را داده نمیتوانم، بیبیگل در جواب گفتهاست که وقتی اولاد زیاد باشد و درست به سر وضعشان، نان، خوراک و پوشاکشان رسیدگی نتوانی، گناه نیست؟
نتیجۀ این حرف بیبیگل باعث میشود تا مولوی او را بزند. بیبیگل خواست پنهانی از قابله دوا بگیرد، اما استفاده از دواهای ضد بارداری توسط طالبان منع است و کلنیکهای دولتی در صورتی که شوهر خانم حضور داشته باشد، دوا را میدهد و اگر حضور نداشته باشد، دوا را به هیچ صورت به خانم نمیدهند.
بیبیگل پول ندارد و حتی اجازۀ رفتن به کلینیک شخصی را ندارد که برای خودش دوا بگیرد. بیبیگل هربار که در کلینیک قریه نزد قابله میرود، پیش قابله عذر و زاری میکند که دوا بدهد. بیبیگل نمیتواند با مولوی نزد قابله برود، برای همین برایش دوا نمیدهند.
در کلینیکهای قریه قانون است که زنان با محرم بالای ۱۸ سال به کلینیک بیایند. در صورتی که محرمشان خردسال باشد از دروازۀ کلینیک اجازۀ ورود ندارد. بیبیگل هربار که خانۀ برادرش میآید، همراه برادرش به کلینیک قریه میرود، اما هربار تلاشهایش برای گرفتن دوای ضد بارداری ناکام میماند.


