نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

زنان تحصیل‌کرده و چالش‌های زیاد در دورۀ طالبان

  • نیمرخ
  • 22 ثور 1403
75

رخسار

حسیبا کارمند واکسین است و در یکی از موسسات غیر دولتی غزنی وظیفه دارد، او وقتی در یکی از مناطق دور غزنی وظیفه داشت با شوهرش آشنا شد، شوهرش در آن‌جا آمر مرکز صحی بود، حسیبا دختر پر تلاشی است و همیشه کوشش می‌کند که کارهایش را به وقت و منظم انجام دهد. شوهر حسیبا از اخلاق و پشت‌کار او خوش‌اش می‌آید و غیر مستقیم برایش درخواست ازدواج می‌دهد، اما حسیبا درخواست ازدواج او را رد می‌کند. آمرشان بارها توسط هم‌کاران او کوشش کرد حسیبا را راضی کند تا این‌که خودش مستقیم و رو در رو با حسیبا حرف می‌زند، حسیبا می‌گوید تا قبل از درخواست ازدواج، محل وظیفه‌اش برای او حکم بهشت را داشت، او از تنش‌ها و مشکلات خانوادگی به محل وظیفه‌اش پناه برده بود، اما بعد از مسئلۀ خواستگاری دیگر فضای مرکز صحی برای او مثل جهنم شده بود، او دوست داشت درس بخواند، وظیفه اجرا کند و به اهداف و آرزوهایش که شب و روز رویای آن‌ها را می‌دید برسد. او همیشه برای آینده برنامه‌ریزی می‌کرد و هیچ‌وقت در مورد زندگی شخصی فکر نکرده بود و هیچ پلانی برای ازدواج نداشت. او می‌گفت: رسیدن به اهداف و آرزوهایم همان زندگی مشترک من است، زندگی بین من و اهداف من، نه با شخصی یا جنس مخالف (مرد)، او همیشه کوشش می‌کرد روی پای خودش ایستاده شود و محتاج کسی نباشد، همیشه کوشش می‌کرد کارهایش را به وقت انجام دهد تا مورد سرزنش کسی قرار نگیرد، او وقت‌هایی که مکتب می‌رفت صبح زود بلند شده، چای را آماده می‌کرد و بقیه کارها را نیز انجام می‌داد تا بهانه‌ای دست برادران و پدرش ندهد و آن‌ها مانع مکتب رفتن او نشوند. او در تمام مکان‌های آموزشی شاگرد ارشد و اول نمره بود. این امتیازش باعث شد راحت وظیفه پیدا کند و از این‌که می‌توانست معاش خود را در مسائل مالی خانه کمک شود، خانواده‌اش اجازه داد تا وظیفه اجرا کند. بعد از خواستگاری حسیبا نتوانست این موضوع را با خانواده‌اش شریک کند تا مبادا آن‌ها به‌خاطر این موضوع او را از وظیفه رفتن منع کنند و یا اگر بفهمند خواستگارش داکتر و آدم پول‌دار است مبادا خانواده‌اش او را مجبور کند که با آمرش ازدواج کند. حسیبا می‌گوید: آمرشان هر روز برای او خوراکی می‌آورد و حسیبا همۀ خوراکی‌ها را رد می‌کرد تا مبادا هم‌کارانش باخبر شوند که آمرشان به او توجه دارد و خدای ناخواسته سوژۀ قصه‌های هم‌کارانش نشود و پشت سر حسیبا حرف و حدیث جور نکنند. وقتی آمر متوجه شد حسیبا خوراکی را رد می‌کند، از آن به بعد برای تمام هم‌کارانش خوراکی می‌خرید تا همه بخورند و این‌طوری حسیبا هم خواهد خورد؛ اما با این کار حسیبا بیشتر اذیت می‌شد و باز هم هیچ‌یک از خوراکی‌ها را نمی‌خورد.

او می‌گوید: دلم از هر نوع بیسکویت،انرژی، کاکائو، آب میوه و میوۀ خشک بد شده‌است. آن‌قدر از این خوراکی‌ها برای من و هم‌کارانم آورد که دیگر در تمام عمر به آن‌ها دهن نخواهم زد و حتی حالا که خیلی وقت از آن روزها می‌گذرد باز هم حسیبا در مورد هر خوراکی حساسیت دارد و نمی‌خورد. حسیبا نگاه‌های معنادار و رفتارهای عجیب و غریب آمرشان را تحمل کرد و با هیچ‌کس در موردش حرف نزد، او می‌گوید: در ایامی که رخصتی می‌گرفتم و خانه می‌آمدم، آمر ما به پدرم زنگ می‌زد که رخصتی حسیبا تمام شده و هر چه زودتر باید به وظیفۀ خود برگردد. درحالی‌که مدت رخصتی ما نامحدود بود و ما می‌توانستیم هرقدر که ضرورت داشتیم رخصتی بگیریم. بعضی روزها که ناوقت به مرکز صحی می‌رسیدم، حاضری دیگران را قید می‌کرد ولی من را می‌گفت امضا کن. حتی بعضی روزها که از قصد وظیفه نمی‌رفتم و بهانه می‌کردم مریض هستم، باز هم حاضری مرا رخصت ملاحضه نمی‌کرد و می‌گفت امضا کن و در این ایام که من به دورغ می‌گفتم مریض هستم، چندین‌بار به پدرم زنگ می‌زد و احوال مرا می‌پرسید. پدرم از زنگ زدن آمر ما خوشحال بود و می‌گفت: خوب است که با آمر مرکز صحی‌تان معرفت دارم، این‌که تو را حمایت می‌کند و حالت را می‌پرسد خیالم راحت است که کسی در محل کار به فکر تو هست؛ ولی حرف‌های پدر حسیبا او را بیشتر آزار می‌داد. بعد از ختم قرارداد کاری، حسیبا از این‌که کارش را از دست می‌داد ناراحت نبود، برعکس خوشحال بود که از دست آمر چشم چرانش خلاص شده‌است. بعد از آن حسیبا در جایی دیگر وظیفه گرفت و در محل کارش راحت و آسوده بود تا این‌که طالبان آمدند و حسیبا اجازه نداشت بدون محرم کار کند. برادران و پدرش هم از خود مصروفیت داشتند و نمی‌توانستند به‌عنوان محرم با او به محل کارش بروند. حسیبا مجبور شد استعفا بدهد. او از ادامۀ تحصیل باز ماند، دیگر مثل قبل اجازه نداشت در فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی اشتراک کند و خانه‌نشین شد. حسیبا بعد از این‌که کارش را از دست داد، مصروف کارها و امورات خانه شد. در جریان بی‌کاری حسیبا، آمر سابق‌شان چندین بار به پدر حسیبا زنگ زده و پشنهاد وظیفه برای حسیبا داده بود که هربار پدر حسیبا جواب رد می‌داد و می‌گفت اجازه نمی‌دهم دخترم در شرایط طالبانی بین یک مشت اراذل و اوباش کار کند. ۸ ماه بعد از آمدن طالبان آمر سابق حسیبا از طریق خانواده وارد عمل شد و این‌بار او را از پدرش خواستگاری کرد. وقتی پدرش موضوع را با حسیبا در میان گذاشت، حسیبا به‌شدت مخالفت کرد، اما پدرش به حرف او گوش نداد و اسرار کرد که باید با این مرد ازدواج کنی. پدرش می‌گفت: هم من می‌شناسم و هم خودت که ۱۸ ماه با او هم‌کار بودی، با تمام خصوصیات و عادتش آشنا هستی. دلیلی ندارد مخالفت کنی و از طرفی دیگر دختر دیر یا زود باید ازدواج کند. در کار خیر باید عجله کرد. نباید خواستگار به این خوبی را از دست بدهی. آمر سابق با تمام شرایط احتمالی او موافق بود. هر حرفی که حسیبا می‌زد را قبول داشت و حتی با ادامۀ درس و اجرا نمودن وظیفۀ حسیبا موافقت کرده بود. حسیبا به هر دری زد موفق نشد مانع ازدواج شود. هیچ‌کس از او حمایت نمی‌کرد و به حرفش اهمیت نمی‌داد. به نظر او را در مورد ازدواج اهمیت نمی‌دادند. خانواده‌اش از این‌که داماد خوبی نصیب‌شان شده بود هیچ‌کدام‌شان  از خوشحالی در لباس‌شان جا نمی‌شدند. هیچ‌کس در مورد زندگی و خانوادۀ شوهر حسیبا معلومات نگرفت و بدون گرفتن معلومات و پرس‌وجو حسیبا را به آمر سابق‌اش دادند. حسیبا با تمام خاطرات آزار دهنده که از محل وظیفه‌اش داشت، اسرار شوهرش در زمان خواستگاری، پافشاری پدرش برای شوهر دادن، او را از زندگی دل سیاه کرده و خواست به زندگی‌اش خاتمه دهد ولی موفق نشد. اقدام به خودکشی حسیبا باعث شد نام پدرش در بین اقوام بد شود و مردم پشت سر خانواده‌اش حرف بزنند. همۀ اقوام آن‌ها می‌گفتند که حاجی  فلانی چی روز بدی را سر دخترش آورده‌است که او اقدام به خودکشی کرده! بعد از اقدام به خود‌کشی پدرش او را رها کرد و به‌عنوان آخرین حرفش به حسیبا این جمله را گفت: “جواب این همه محبت من بی‌آبرویی بین اقوام نبود، ولی من  تحمل بی‌آبرویی را ندارم؛ با شوهرت بساز و دیگر هیچ‌وقت به خانۀ من بازنگرد” .

حسیبا از اقدام خود‌کشی کردنش پشیمان نیست، ولی از این‌که موفق نشد بمیرد ناراحت است؛ چون زندگی فعلی‌اش از جهنم کرده بدتر است. بعد از ازدواج متوجه شد که شوهرش، زن و اولاد دارد. حسیبا وقتی از زن اول شوهرش خبر شد، هیچ‌کاری نمی‌توانست بکند، چون جایی برای رفتن نداشت. پدرش او را از خانۀ خود منع کرده بود و گفته بود که فقط در ایام عید و مناسبات خانوادگی می‌تواند برود. برای حسیبا طلاق گرفتن یک امر محال بود، کوشش کرد بسوزد و بسازد. او برای شوهرش گفت که برای حسیبا وظیفه پیدا کند چون نمی‌توانست خانه بماند و ۲۴ ساعت به مشکلات زندگی فکر کند. شوهرش در بخش صحت آدم سرشناس است و موفق شد به زودترین فرصت برای حسیبا وظیفه پیدا کند. بدترین خبر برای حسیبا حامله شدنش بود. او از زن داشتن شوهرش آن‌قدر ناراحت نشد که از حامله بودنش ناراحت شد. او می‌گوید: من خودم موفق نشدم برای خود زندگی بهتری بسازم، چطور می‌‌توانم برای طفلم مادری کنم؟ من آن‌قدر از عقده، کینه و زخم زبان پر هستم که اندک محبتی در دلم باقی نمانده‌است. چطور می‌توانم از یک موجود بی‌گناه مواظبت کنم؟ شوهرم که اولادهای زیادی دارد و دیگر نیاز به اولاد ندارد. همان‌طور که مرا به‌خاطر احساسات و لذت شخصی خود گرفت، باز هم این کار را می‌کند، باز هم زن دیگر می‌گیرد. من تنها قربانی خواهش نفسانی او  نیستم، او با دیگر دختر خانم‌ها هم همین‌کار را می‌کند. داشتن یا نداشتن اولاد زیاد یا کم برای او مهم نیست او فقط به فکر لذت خودش است. اگر قرار باشد زندگی کسی تباه شود، آن من هستم. سن حمل حسیبا زیاد بود و نمی‌شد سقط کند. مجبور شد پسرش را به‌دنیا بیاورد. حسیبا در هنگام ولادت بنا بر ضعیفی و مشکلات دیگر عملیات شد، عملیات شدن فرصت خوبی بود تا او با بسته نمودن لوله‌های رحم‌اش، دیگر اولاد‌دار نشود. داکتر که حسبیا را عملیات کرد، هم‌کارش بود و از شرایط زندگی حسیبا خبر داشت، برای همین هرچه را که حسیبا گفت انجام داد. فعلاً تنها دلیل زندگی حسیبا پسرش است و او فقط تمام زندگی‌اش را به پای پسرش فدا می‌کند. او هم مادر خوبی است و هم کارمندی خوب در مرکز صحی با شوهرش کار می‌کند که هم محرمش است و هم هم‌کارش. او می‌گوید: یک زن نباید بخاطر اولاددار شدن یا نشدن از شوهرش اجازه بگیرد، این حق طبیعی یک خانم است و اگر روزی شوهرم از این موضوع باخبر شود، من با آغوش باز نتیجۀ این کارم را به دوش می‌کشم.

همچنان بخوانید

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

زنان افغانستان بی‌پناه‌تر از همیشه؛ خانه‌های ناامن‌تراز خیابان

ناموس پندای زنان؛ پوشش مقدس برای مردسالاری

موضوعات مرتبط
کلمات کلیدی: آپارتاید جنسیتیازدواج اجباریحقوق زنانخشونت خانوادگیخودکشیمحدودیت علیه زنانمرکز صحی
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
دشوار‌ترین روزهای زندگی زنان افغانستان تحت سلطۀ طالبان
گزارش

دشوار‌ترین روزهای زندگی زنان افغانستان تحت سلطۀ طالبان

19 حوت 1402

کارکرد جامعۀ جهانی و سازمان ملل در این مدت تنها به پخش و نشر اعلامیه‌ها خلاصه شده و هیچ دردی از زن افغانستان مداوا نکرده‌است. آن‌چنان که می‌بایست و زنان افغانستان حمایت نشدند و جامعۀ...

بیشتر بخوانید
مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری
روایت

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

10 جدی 1404

من در این باور تنها نبودم. خواهرانم نیز همین‌طور فکر می‌کردند. مادرم هم همین‌طور. وقتی در ملی‌بس یا در موترهای لینی بالا می‌شدم و کنار یک زن غریبه می‌نشستم، معمولا بعد از چند جمله‌ی ساده،...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN