نویسنده: خدیجه حیدری
خانم دالوی اثر ویرجینیا وولف، از جمله رمانهای مهم و مطرح در ادبیات مدرن جهان است. ویرجینیا وولف در پی یک سبک نگارشی متفاوت در ادبیات بود که با نوشتن خانم دالوی بدعتِ جدیدی را در ادبیات داستانی پایهگذاری نمود و برای اولین بار الگوی زمان را در قالب رمانی بلند برهم زد. به قول خجسته کیهان مترجم این اثر: «او با جسارت طرح داستان را به یک روز واحد، یک منطقه (شهر لندن) و یک شخصیت واحد در مرکز داستان محدود کرد.» به گفته بسیاری از منتقدان بیست صفحه اول این کتاب، از پیچیدهترین آثار ویرجینیا وولف است.
خانم دالوی به روایت زندگی یک خانم متشخص انگلیسی از طبقه اشراف به نام کلاریسا دالوی میپردازد. البته از شروع تا آخر خواننده با کلاریسا و زندگی او سرکار دارد، اما در این میان افراد مهم زیادی وارد داستان میشوند و خواننده جسته و گریخته در مورد همهی افرادی که در این داستان حضور پیدا میکنند چیزهای میخواند و همه را به ذهن میسپارد تا اینکه داستان کلاریسا پایان میپذیرد. در مورد نوشتن رمان، ویرجینیا وولف میگوید: «رمان باید با تغییر زاویهی دید به پیش رود، طوری که زندگی نه فقط از جنبههای بیرونی، بلکه چنانکه به تجربه میآید بیان گردد.» پس نظر به این مقوله خواننده در ذهن خود به جای کلاریسا دالوی، ویرجینیا وولف را مجسم میکند. هرچند ویرجینیا وولف زندگی نهچندان متفاوت از زندگی کلاریسا داشته اما بنابر تفاوتهای که در داستان بیان میشود پی میبریم که این کلاریسا شخص دیگری غیر از ویرجینیا وولف است. مثلاً میگوید: «اگر از او میپرسیدی خط استوا چیست؟ نمیدانست.» همچنان میافزاید که کلاریسا نه فکر کردن بلد بود نه هم دستی به نوشتن میزد. این کلاریسا آدم جالبی است در عین حال که نمیداند فرق میان ترکها و ارمنیها در چه است؛ باز هم او آدم مهمی است که حتا نخست وزیر انگلستان به مهمانی او حضور پیدا میکند. پیتر والش دوست و عاشق دوران جوانی کلاریسا در مورد او میگوید: «خشن، خجول و خشکه مقدس» و اضافه میکند؛ مرگ معنویت! با دیدن کلاریسا اصطلاح مرگ معنویت به یادش میافتد و تکرار میکند. البته وقتی به روایت و جزییات ضیافتِ که قرار است کلاریسا برپا کند، میرسیم بیگمان همین اصطلاح مرگ معنویت یادمان میافتد.
ریچارد دالوی شوهر کلاریسا است در مورد او میگوید: «شانس وزیر شدن را از دست داده است.» بارها در جریان داستان خواننده به این میاندیشد که چرا کلاریسا زن ریچارد دالوی شده است. ریچارد شخص خوبی است اما فوقالعاده هم نیست. ثمرهی این ازدواج دختری به اسم الیزابت است. در مورد الیزابت میخوانیم که دختر جذاب و زیبایی است که حتا پدرش در لباس صورتی رنگش که در مهمانی پوشیده است، او را جا نمیآورد.
همینطور شخصیت دیگری در داستان حضور پیدا میکند که در تمام طول داستان، تنها کسی است که کفر کلاریسا را درمیآورد. این شخص دوشیزه کیلمن است. در مورد دوشیزه کیلمن مینویسد که به طور تحقیرآمیزی فقیر است. فضایی که دوشیزه کیلمن خلق میکند برای کلاریسا غیرقابل تحمل است. دوشیزه کیلمن در دل کلاریسا را تحقیر میکند که چرا اندازه او تاریخ بلد نیست و از مسایل روز سر درنمیآورد. اما همچنان کیلمن در دل دوست دارد مانند کلاریسا باشد و زندگی او را داشته باشد. جایی با حسرت و خشم میگوید؛ حتا یک لباس مناسب برای پوشیدن در مهمانیها ندارد و گذشته از این همه، اینکه، هیچکسی او را در مهمانی خود دعوت نمیکند. کلاریسا با وجود ثروت و سرشناس بودن در دل به کیلمن حسادت میورزد و دانش کیلمن سبکسری او را زیر سوال میبرد و از این بابت او هم میرنجد و فضایی که کیلمن با حضور خود خلق میکند را قطعاً تحمل نمیتواند.
پیتر والش که در این داستان 52 سال عمر دارد از عاشقان همیشگی یا تنها عاشق همیشگی کلاریسا است که تازه از هندوستان برگشته است. پیتر والش عشق کلاریسا و فرصت ازدواج با او را از دست داده است، اما هیچگاهی از دوست داشتن کلاریسا دست برنداشته است. پیتر والش در شروع داستان به دیدن کلاریسا میآید و تنها در آخر داستان فرصت مهیا میشود تا با کلاریسا صحبت کند. پیتر والش شخصیت جالبی دارد. وقتی که عصبانی یا هم هیجانی میشود با دستهی چاقوی جیبیاش بازی میکند. پیتر والش تنها است و در شرف طلاق گرفتن از زنش و یک حسرت ابدی در دل دارد که چرا کلاریسا به جای او ریچارد را برگزیده است.
داستان ادامه پیدا میکند و در آخر با به سر رسیدن مهمانی کلاریسا به پایان میرسد. در مورد این مهمانی خواننده همهی جزییات را میداند. مهمانان که در جمعشان مهمترین فرد نخست وزیر است که خواننده اگر سریال «ملکه» یا هم فیلم «تاریکترین ساعت» را دیده باشد، دوست دارد به جای این نخست وزیر، چرچیل را تجسم نماید. در مورد نخست وزیر میگوید: «لباسش با نخ طلایی دوخته و تزیین شده است.» و همینطور تک تک مهمانان خانم دالوی افراد سرشناس شهر هستند و همه از طبقه اشراف و از سرشناسان.
ویرجینیا وولف در مورد عادت مهمانی دادن خانم دالوی میگوید: «این بود که مهمانی میداد و این کار مثل یک پیشکش بود؛ جمع آوردن؛ خلق کردن؛ اما پیشکش به چه کسی؟ شاید خود پیشکش کردن هدف بود. هر چه بود، هدیهی او این بود.»
و خلاصه اینکه خواندن رمان خانم دالوی تجربه خوبی است. با خواندن این رمان مهیجترین رمان ویرجینیا وولف را میخوانید و هم از سبک ویرجینیا وولف در نوشتن سر درمیآورید.


