سکینه
گاهی در مسیر مکتب، قدمزده راه میروم و هر ثانیۀ خاطرات سه سال پیش را قدم به قدم مرور میکنم؛ البته قبل از رفتن فکرهای زیادی به سراغم میآید. در افکار و خیالات، گاهی میترسم از اینکه مبادا جنگجویان گروه طالبان به لباس و نوع پوششام گیر بدهند و مرا به حوزه ببرند، ترس بیشتر از هر چیزی در وجودم است. البته باید بگویم که از پدر و برادرانم هم میترسم که مبادا مرا به جرم اینکه بدون اجازۀ آنها از خانه بیرون رفتم لتوکوب کنند و مادرم را زیر فحش و ناسزا بگیرند.
من شاگرد اول کلاس بودم، یک گروه کتابخوانی در مکتب راهاندازی کرده بودیم و کتابهای جوجو مویز را تمام کرده و قرار بود در ادامه، رمانهای هاروکی موراکامی، نویسندۀ ژاپنی را در گروه کتابخوانی خود بخوانیم و از کسی دعوت کنیم تا در موردش حرف بزند. بیشتر طوری بود که کتابهای دم دست و آنهایی که سافت داشتند را برای خواندن در اولویت قرار میدادیم.
حالا از آن روزها بیشتر از دو و نیم سال میگذرد، ولی واقعیت چیزی بیشتر از 30 ماه است که برای من و هزاران دختر دیگر در سرزمینی بهنام افغانستان گذشتهاست. ما زنان و دختران افغانستان 1000 روز است؛ ببخشید هزار شب است که در تاریکی مطلق زندگی میکنیم و آب از آب تکان نخوردهاست.
برادرانم هر روز بدون هیچ ترسی با دلخوشی تمام به دانشگاه میروند و پدرم هم هر شب از اینکه دانشگاه چطور میگذرد از آنها میپرسد. همه با لبخند غرورآمیزی از رفتن دو برادرم به دانشگاه احساس دلخوشی میکنند، ولی در این دو سال هنوز حتی یک مورد اتفاق نیفتاده که پدرم در میان حرفهایش بگوید، کاش «مهناز» هم میتوانست درس بخواند و دانشگاه برود.
در این دو سال من خودم را به آب و آتش زدم تا در سایۀ حاکمیت مردانۀ گروه طالبان و نظام پدرسالارانۀ خانواده از یاد گرفتن و خواندن عقب نمانم، هرگز باورم نمیشد که با آمدن گروه طالبان شرایط زندگیام در محیط خانواده نیز سختتر از بیرون شود.
زمانی که مکتبها به دستور گروه طالبان بسته شد، من کلاس یازدهم بودم و همزمان داشتم برای کانکور آماده میشدم. آرزو داشتم در دانشگاه کابل ادبیات فارسی بخوانم و در آینده داستان کودک بنویسم، برای کودکان آینده بنویسم که دختر بودن به معنی کم بودن و ناتوانی نیست.
بعد از بسته شدن مکتبها به کمک مادرم، برای یاد گرفتن زبان انگلیسی ثبت نام کردم، تلاش میکردم، برای گرفتن بورسها خودم را آماده کنم؛ ولی این تلاش هم دیری نپایید و پدرم مانع رفتنم به آموزشگاه شد، حرف پدرم این است که دختر باید در خانه باشد و تدبیر منزل را یاد بگیرد، واقعاً نمیدانم این مفکوره را قبل از طالبان در کجایش پنهان کرده بود و چطور مانع درس خواندن ما نشده بود.
وقتی گروه طالبان تسلط پیدا کرد، یک شبه پدرم نیز به گونهای کامل طالب شد و برادرم نیز مانند نیروهای طالبان در رکاب پدرم بلای جان من و خواهرانم شدند. حالا زنان خانوادۀ ما به تمام مردان کوچک و بزرگ خانواده باید پاسخ بدهند؛ پدرم همیشه به برادر بزرگم که فقط چند سال از من بزرگتر است میگوید: وقتی من خانه نیستم رئیس خانواده تو هستی. این یعنی مادرم که همسفر تمام سختیها و تلخیهای زندگی پدرم تا حالا بوده، هیچ است. من منطق پدرم را واقعاً درک نمیکنم که چگونه اینقدر زود تغییر کرد.
زمانی که پدرم تصمیم گرفت ادامه دهندۀ راه گروه طالبان برای آموزش دخترانش باشد، من فقط پنجماه فرصت میخواستم تا آموختن زبان انگلیسی را تمام کنم و برای تافل آماده شوم. پدرم در میان تاریکی که گروه طالبان با خودشان آورده، تنها چراغی که برایم باقی مانده بود را نیز از من گرفت.
دو روز پیش با نیلوفر و زکیه همکلاسیهای دوران مکتبم بیرون رفتیم و کمی قدم زدیم، تمام روزهای خوب را که دنبال رویاهایمان میرفتیم را مرور کردیم و برایش اشک ریختیم. هر کدام ما دردهای زیادی برای گفتن داشتیم، اما ماجرای نیلوفر سختتر از ما دو نفر است.
نیلوفر قرار است هفتۀ بعد بهعقد مردی در بیاید که 17 سال از او بزرگتر است، این تصمیم را مادرش گرفته و قصد دارد با بدبخت کردن دخترش مدتی از رنج روزگار فرار کند. نیلوفر 21 سالهاست و آرزو داشت روزی مهندس شود، ولی حالا چرخ زندگی به گونهای در حال چرخیدن است که یک مرد 38 سالۀ پولدار انتظار همخوابگی او را میکشد.
کابوس همیشگی من نیز این بوده که نتوانم به انتخاب خود ازدواج کنم و کسی که قرار است در زندگی همراهم باشد را کس دیگری برایم انتخاب کند، ولی حالا بیشتر از هر زمانی این کابوس را در نزدیکی خود احساس میکنم. حالا که دارم این یاداشت را مینویسم، مادرم دارد لباس پدرم را اطو میزند، لباس مردی را که تا هنوز حتی یکبار او را محبتآمیز صدا نزدهاست، پدرم به مادرم همیشه «زنَکه» میگوید؛ زمانی که خیلی کوچک بودم و یادم میآید، فکر میکردم نام مادرم «زنکه» است.


