نویسنده: ظریفه سالنگی
خانه پر از مهمان بود. مردهای لنگیدار با پیراهن و تنبانهای گشاد افغانی، ریشهای بلند و انبوه، و زنانی با لباسهای مخمل چرمهدوزی شده به رنگهای مختلف، روسریهای بزرگ که نصفش زمین را جاروب میکشید و به زمین کشیده میشد. زنها در هوای گرم تابستانی ننگرهار مجبور بودند چندین متر تکهٔ مخمل گرم و چادرهای مخملی گرم را با خود حمل کنند. آن هم بسنده نبود، از دو سمت چادرهایشان را با دندان جلویی نگه میداشتند که نصف صورتشان را میپوشاند.
در این ميان، مینه دختری قشنگ با رنگ گندمی، چشمهای بزرگ و سیاه، ابروهای سیاه درشت و کشیده شده، قد و اندامی بلند که بیشتر جسامتاش شبیه مردان ورزشکار مینمود که نسبت به سناش او را بزرگتر نشان میداد. مینه مشغول پختن نان گرم تنوری برای مهمانان بود، در حالیکه هیزمهای خاموش شدهٔ تنور را میخواست دوباره شعلهور کند، برادرزادهٔ ۱۲ سالهاش حبیبالله از حجره (سالون مهمان مردانه) آمد و از عمهاش مینه مژدگانی خواست. مینه نمیدانست مهمانها چرا آمده و چی خبر است؟ اصلاً هیچ زنی آنجا نمیدانست.
از دهن برادرزادهاش شنید که او را به مردی ۶۰ سالهٔ زن مرده که ۹ فرزند از زن اولش هم دارد و یکی از خوانین و پولدارهای قریه است دادهاند. در قریهٔ مینه از هیچ دختری بهخاطر ازدواجش پرسیده نمیشد و پدر و برادر اجازهٔ تمام اختیار دختر را داشتند و به میل خودشان به هر که میخواستند، دختر میدادند. دخترها بعد از اینکه نامزد میشدند توسط مادرهایشان میدانستند که با فلان مرد نامزد شدهاند. حتی بعد از نامزدی هم پسر و دختر حق نداشتند همدیگر را ببینند.
مینه خوشحال نبود، نه بهخاطر اینکه شوهرش ۶۰ سال دارد و یک مرد مسن است، بلکه از این ناراحت شد که زلمی را دوست داشت، پسری که دهقانی زمینهای پدرش را میکرد. هر از گاهی که زلمی برای حساب و کتاب زمینها و دیگر موضوعات نزد پدرش میآمد، مینه پنهانی او را از در و پنجره نگاه میکرد و گاهی به بهانههای مختلف، دور و نزدیک او پرسه میزد. مینه! زلمی را از عمق وجودش دوست داشت و آرزو میکرد که کاش زن او شود. اما این را به هیچکس، هیچکس حتی خود زلمی هم نگفته بود.
مگر میشد در قریهای که زن جز متاعی بیش نیست و از تولد تا مرگ همه چیزها را مردان قریه تعیین میکنند حرف دلش را میگفت؟ از طرفی پسرک دهقان نمیدانست که دختر خان قریهشان به او نظر دارد. یا هم میدانست و نمیتوانست کاری کند. چون او دهقان بود و مینه دختر یک خان، و تازه خان دیگری هم از او خواستگاری کرده بود و ممکن نبود او را به پسر فقیر و دهقان زیر دستشان بدهند.
شش ماه با هم نامزد ماندند، در این مدت مینه و لعلخان همدیگر را ندیدند. در اصل فرهنگ قریه ایجاب میکرد که نبینند. بعد از شش ماه، مینه و لعلخان با هم عروسی میکنند، مینه را لباس گند سبز افغانستانی میپوشانند، چشمهایش را سرمه میکشند، لبسرین گلابی به لبهایش میزنند، گونه هایش را سرخ میکنند، دستهایش را حنا و موهایش را تونی میدهند، برای اینکه عروس قابل و با ارزشی برای لعلخان ۶۰ ساله شود از هیچ کاری دریغ نمیورزند.
مینه را از یک ده به ده دیگر با اسب میبرند. دو تا گاو میکشند و گونیهای برنج را میپزند. بچه ها با هم انواع رقص و اتن محلی و چوب بازی راه میاندازند. شب بعد از ختم مهمانی، مهمانها هر کدام راهی خانههایشان میشوند. نخست دخترهای لعلخان و خواهرهایش عروس را به اتاقی راهنمایی میکنند. اتاق کاهگلی با یک فرش که از پشم بز ساخته شده بود و رنگ سیاه و سفید داشت، سه تا دوشک و سه بالشت، یک دوشک و بالشت دو نفره هم در کنج اطاق به چشم میخورد. مینهٔ ۱۴ ساله، بالای دوشک دو نفره مینشیند و منتظر داماد ۶۰ ساله میماند.
دخترها و زنهای پیر و جوان فامیلهای نزدیک، دور و بر مینه نشسته، شوخی کرده و دخترهای لعلخان از همین لحظه کنایه گفتن و متلک پراندن را شروع میکنند. هرچند این، آن زندگی نبود که یک دختر ۱۴ ساله مستحق آن باشد، اما برای یک دختر دهاتی که هیچوقت بوی درس و مکتب به مشامش نرسیده و از طرفی از تولد تا حال همیشه در گوشش زمزمه شده که او مال مردم است و خانهٔ اصلیاش خانهٔ شوهرش است و هر آن چیزی را که دوست دارد، در خانهٔ شوهر میتواند به دست بیاورد. تمام آرزو و امیدش همان یک شوهر است و مهم نیست که چند سالش است و چی صفاتی دارد.
لعلخان با لباس سفید افغانی، واسکت و کلاه چرمهدوزی شده، چشمان سرمه کرده با دهن پر از نصوار وارد اتاق شد. همهٔ زنها اتاق را ترک گفتند و عروس نوجوان و داماد پیر را تنها گذاشتند. یک ساعت نگذشته بود که از اتاقشان صدای لگدهای لعلخان، جیغ و داد و فریاد مینه همهٔ حویلی را فرا گرفت، خانوادهٔ لعلخان همه پشت در اتاق جمع شدند، بعضیهایشان خفیه و بعضی هم با صدای بلند به این عروس بخت برگشته لعن، نفرین و ناسزا نثار میکردند. انگار میدانستند که چه اتفاقی افتاده و هیچ کدامشان بهخاطر نجات مینهٔ ۱۴ ساله تلاش نمیکردند.
لعلخان چنان با گامهای بلند و محکم به بدن مینه میکوبید که صدایش در تمام حویلی بزرگ شنیده میشد و خاک اتاق از زیر فرش دستبافت بزی بلند شده بود. موهایش را کشید، به صورتش بارها تف انداخت. به پشت، به سینههایش، به پاهایش و همهٔ بدنش میزد و در جریان کتک زدن هرچه فحش ناموسی بود به پدر و برادران مینه نیز نثار میکرد. مینه در زیر لگدهای لعلخان و در حالیکه هیچ رمق حرف زدن برایش نمانده بود و جان نداشت، التماس میکرد که او گناهی ندارد. به اسم الله، قرآن و پدر و مادرش سوگند یاد میکرد، تمنا میکرد که او را به دکتر قریه نشان دهند تا معاینه شود. چون از خودش مطمئن بود که با کسی همخوابگی نکرده، آخر مینه تازه ۱۴ سالش بود و حتی نمیدانست که همخوابگی چیست؟ در ضمن او از قریهای بود که بعد از هفت سالگی، هیچ دختر و پسری حق نداشتند همدیگر را ببینند.
لعلخان که از لتوکوب مینه بهشدت خسته شده بود، عرق از پیشانیاش میچکید و همینطور که از دهن و بینیاش آب سرازیر بود، صدا میزد تو زنکهٔ فاحشه و بیعزت، آبروی مرا در بین قریه بردی. نام او بیناموس را بگیر. با کدام بیغیرت رابطه داشتی و محکم، محکم با پاهایش به سر مینه میکوبید، مینه دیگر تمنا و زاری نکرد، دیگر التماس بر بیگناهیاش نکرد و خاموش شد. بلی او برای همیشه خاموش شد. دیگر لعلخان فقط بر جسد بیجانش میکوبید، اما از مینه خبری نبود. او جانش را برای نداشتن پردهٔ بکارت از دست داده بود، او قربانی نفهمی، جهل و بیفرهنگی شد، او را دکتر نبردند و هیچکس نفهمید بر مینه چه گذشتهاست؟
شاید بر اثر بلند کردن گونیهای سنگین هفت سیرهٔ آرد که از دکان قریه با خودش انتقال میداد یا وقتی دبههای بزرگ زردرنگ را از دریاچهٔ قریه پر میکرد و خانه میبرد؟ شاید بهخاطر لگدهای بیوقفه و پی هم برادرانش، شاید مینه از جمله همان یک درصد دخترهایی بود که به شکل ژنتیکی دارای پردهٔ بکارت نیستند. هرچه بود، جان مینه را گرفت. فردا خبر در قریه پخش شد. خانوادهٔ مینه روی نگاه کردن به صورت کسی را نداشتند. همه بین هم پچ پچ میکردند و در مورد ناباکره بودن او حرف می زدند، حتی زنها. برای هیچکسی مهم نبود که او زیر لگدهای مردی خشن، تحت باورهای نادرست جانش را از دست دادهاست. حتی پلیس و ارگانهای عدلی و قضایی پیگیر قتل او نشدند، چون قتل ناموسی بود و قتل ناموسی در فرهنگ مذهبی و جامعه اسلامی جهان سومی، مثل افغانستان یک امر عادی است.


