دلافروز
خشونتهای خانوادگی در جامعۀ مردسالار و سنتی افغانستان همیشه وجود داشتهاست. این خشونتها و فشارها، دختران را مجبور به ترک خانه میکند و در دروان جمهوریت، دختران زیادی بهدلیل فشارهای خانوادگی به خانۀ امن پناهنده میشدند.
فرزانه (مستعار) شش سال پیش؛ از بد رفتاری، جنگ، قیدگیری و لتوکوب برادرش به خانۀ امن پناه میبرد. با چشمان پر از اشک، صورت خراشیده (اثر پنجههای برادرش)، بدن کبود و پندیدهای که نشانههایی از کیبل شارژگر تلفن بود و لباسهای خون آلود وارد خانۀ امن میشود. با هراس و ترس از مردی که نزدیکش است میپرسد؟ «اینجا خانۀ امن است، نه؟». مرد پاسخ میدهد، «بله». بعد از تلاشی کردن، در صحن حویلی با دو زن دیگر روبهرو میشود، مورد پرسوجو قرار میگیرد. از ترس زیاد به یاد ندارد چه سؤالهایی پرسیدند و چه جوابی دادهاست.
فرزانه میگوید: «شانزده ساله بودم، به خانۀ امن پناه بردم. از خانهای که در آنجا بهدنیا آمده بودم، بزرگ شده بودم، از مادر، برادرها و خواهرهایم فرار کردم؛ چون من دختری بودم که حق انتخاب نداشت، نباید دوستی حتی همجنس میداشتم؛ برادرم همیشه میگفت: دو تا دختر که دوست میشوند، حتماً در مورد پسرها حرف میزنند. به خود نفری (دوست پسر) پیدا میکنند و حرفهای زشتتر از این. من را با این حرفها دیوانه کرده بود و برای اینکه دیگر از این حرفها نشنوم خانه را ترک کردم.»
فرزانه مدت شش ماه را در خانۀ امن بهسر میبرد و بعد از شش ماه، دوباره خانهاش میرود. چند روز نمیگذرد که باز مجبور به فرار میشود. اینبار به ایران مهاجرت میکند. طی نمودن این مسیرها ساده نبوده؛ پیچ و خم و مشکلات فراوان را پشت سر میگذارد. او میگوید: «روز اول در خانۀ امن، من را کارمندها پیش دکتر بردند، برایم دوا دادند. بعد من را به یک اتاق راهنمایی کردند؛ چند خانم دیگر هم بود، این خانمها بعضیشان عروسی کرده بودند، بعضی نامزد، مجرد و دختران زیر سن هم بودند که همهشان مثل من قربانی خشونتهای خانوادگی شده بودند. آرامش نداشتم، گاهی با خود فکر میکردم که با آمدنم در اینجا کار درستی نکردهام. در مدت شش ماه، چندین بار نزد دکتر رفتم».
مادر و خواهر کلان فرزانه هفتهای یکبار، یا دو هفته یکبار به دیدنش در خانۀ امن میرفتند. خواهرش بعضی روزها همراهش جنگ میکرد که این چهکار است که تو کردی؟ اما مادرش همیشه گریان میکرد و به تشویش دخترش بود. فرزانه هم خسته شده بود، میگوید: «اتفاقهای ناخوشایندی میافتاد، چشمچرانی کارمندهای مرد، اینجا سکوت میکند، میگوید: «بگذریم دوست ندارم از این بیشتر بگویم».
«بعد از شش ماه که به اندازۀ شش سال گذشت، از آنجا بیرون شدم و دوباره خانه رفتم. برادرم ایران رفته بود، چند روز نگذشته بود که برادرم پس آمد؛ اینبار قصد کشتن من را داشت. باز لتوکوب شروع شد. حتی مادرم را هم میزد. همسایهها از سر بامشان جنگ ما را نظاره میکردند. من باز مجبور شدم فرار کنم. خانۀ یک زن که به یک خانهکار نیاز داشت، رفتم.
هفده روز آنجا ماندم. برادرم باز پیدایم کرد. زندگی برایم بسیار تلخ شده بود، به خودکشی فکر میکردم، ولی هیچ چیزی نداشتم تا خودم را راحت کنم. یک رفیق برادرم از تمام این ماجراها خبر بود، برایم پیشنهاد داد تا هر دو در ساعت هشت شب فرار کنیم و راهی ایران شویم.»
برای اولینبار بود که فرزانه مهاجر شده بود. با پسری که ایران رفته بود، سی و دو روز با هم بودند. او تن به خواستههای پسر نمیداد، «تا نکاح نکردی، حق نداری به من نزدیک شوی». او را وسط سرک، پیش دکان خیاطی که دو روز میشد فرزانه آنجا کار را شروع کرده بود، ترک میکند. هزار بار پشیمان میشود از اینکه ایران آمدهاست، در گوشهای مینشیند و گریان میکند.
فرزانه میگوید: « صاحبکارم( احسان) بیست و هشت ساله بود، من تازه هفده ساله شده بودم. او دستش را به طرفم دراز کرد و گفت: عزیزم بریم با هم کمی بگردیم، من دستش را نگرفتم، ولی قبول کردم که بگردیم. من بدون تردید، بدون اینکه احسان سؤالی بپرسد، تمام قصههای زندگیام را گفتم.
شام شده بود. گفت: میدانم جایی برای رفتن نداری، من هم نمیتوانم که خانه ببرمت. بعد از فکر کردن زیاد، من را به خانۀ یک خیاط که از افغانستان بود، برد. دو روز بعد مادر و خواهر احسان به دیدنم آمدند. دو روز بعد از آن من را به خانهاش برد با هم نکاح کردیم، خانوادۀ خیلی خوبی هستند، صاحب دو تا طفل دو قلو شدیم.»
خوشیهای فرزانه خیلی دوام نکرد، بعد از چهار سال زندگی مشترک، شوهرش به دلیل بیماری در شفاخانه جان میدهد. حالا یک سال از فوت شوهرش میگذرد. فرزانه افسردگی و مشکل روحی و روانی دارد. در این مدت با مادر و خواهرهایش هیچ حرف نزدهاست؛ چون او را مایۀ ننگ فامیل محسوب میکنند. در جامعۀ افغانستان این یک لکۀ سیاه است که بر جبین فامیلش زدهاست. فرزانه در پایان حرفهایش میگوید: «من در خانۀ امن دخترهایی را دیدم که فامیلش آنها را با آب جوش سوزانده بودند.» در حالی که بغض گلویش را میفشرد، میگوید: «آیا بدبختتر از من هم وجود دارد؟»


