نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

قسمت اول

«این خواسته‌ی هر مردی است»

  • نیمرخ
  • 8 جدی 1401
فاطمه الطاف

نویسنده: فاطمه الطاف

کتاب‌ها و اسنادم را داخل گونی جابه‌جا کردم و کنار دروازه گذاشتم تا وقتی موتر می‌آید دیر منتظر نماند. از چندین سال زندگی مشترک همین چند جلد کتاب و اسناد فراغتم از مکتب تنها سرمایه‌ی من بود که با خود به خانه‌ی پدرم می‌بردم.

هوا ابری و سرد بود. باد به شدت می‌وزید و باران نم‌نم می‌بارید. پسر دو ماهه‌ام در بغلم بود، پشت دروازه‌ی حویلی منتظر موتر ایستاده بودم. دو پسرم سر راه پله ایستاده بودند و گریه می‌کردند. دست و پا و صورت شان از یخی سرخ شده بود، نزدیک شان رفتم، دستان شان را با آه دهنم گرم کردم، چشمان اشک‌آلود شان را بوسیدم و به آغوش گرفتم. هردو با التماس می‌گفتند: «آیَی مو ره ام بوبر، مو ام خانه بکله خو موری.» برای شان گفتم آشپزخانه بروید، برای هردوی تان بیسکویت خریده‌ام بخورید، من تا شهرک می‌روم و زود پس میایم، باهم کورگه می‌رویم. هردو به آشپزخانه رفتند.

شوهرم که بالای بام بود و تمام مدت در تلفن گپ می‌زد، از زینه چوبی پایین شد و به طرفم آمد. در دلم خداخدا می‌کردم که حالا بگوید نرو، بگوید برگرد، بگوید بمان اما ورق طلاق را به دستم داد و گفت: «تا چند دقیقه بعد موتر میایه، تو را تا سر سرک می‌برم، هردوی ما از یک زبان پیش موتروان و مسافرلن بگوییم که از خاطر عید نوروز، تو با بچه ریزه د موتر کورگه می‌روی و من با دو تا بچه دیگه د موتور میایم .»

کاغذ را گرفتم و به جیب کورتینم انداختم. گفتم: «مواظب بچه‌ها باش، تو را جان هرکه دوست داری بچه‌هایم خوار نشوند.»بلندبلند خندید و گفت: «به فکر بچه‌ها نباش، به فکر خودت باش که وقتی خانه‌ی پدرت بروی کدام پیر مرد هشتاد ساله به خواستگاریت بیاید. اوه راستی سر طویت خبرم می‌کنی یانه؟» دنیا دور سرم چرخید.

گلویم پر از بغض شد و به سختی گفتم: «طوی کدن هوشت‌ ره برده، مه درس می‌خوانم و روز فراغتم از دانشگاه خبرت می‌کنم.» با صدای بلند و به شکل تمسخرگونه خندید و گفت: «مگر به خواب ببین!» به تلفنش زنگ آمد. موتروان بود. گونی کتاب و لباس‌هایم را گرفت و از دروازه‌ی حویلی برآمدیم. به محض باز شدن دروازه حویلی بچه‌هایم از آشپزخانه برآمدند و گریه‌کنان به طرف زینه‌ای دویدند که به سطح حویلی منتهی می‌شد. من با عجله دروازه را بستم و به راهم ادامه دادم. سر و صدا و گریه بچه‌ها حویلی را پر کرده بود و مثل آتش سر تا پایم را می‌سوزاند.

شوهرم سه چهار متر از من فاصله داشت و به سرک نزدیک شده می‌رفتيم. در دلم دعادعا می‌کردم برگردد. برگردد و بگوید نرو؛ بگوید همه‌ی اینها شوخی بود، همه‌ی اینها یک خواب بود، یک خواب وحشتناک و تلخ. برگشت و گفت: «چادرت را پیش‌تر سر کن، سیاهی پشت چشم تو ره کس ننگره.» چادرم را پیش کشیدم. به موتر رسیدیم. گریه‌ی بچه‌ها هنوزهم در گوشم می‌آمد.

جسمم را به سختی داخل موتر کشاندم و روی چوکی لمیدم. موتروان از منطقه‌ی ما بود. تمام سرنشینان موتر زن و مرد از همسایه و اقوامم بودند. به جز احوال‌پرسی مختصر دو کلام بیشتر با کسی حرف زده نتوانستم. موتر حرکت کرد. صورتم را چرخاندم، کسی نبود. طفلک دو ماهه‌ام را به آغوشم فشردم. چشمانم را بستم و پنهان از دیگران، زیر چادرم زارزار گریستم‌.

«این خواسته‌ی هر مردی است»

دلم سر جایش نبود. پشت سرم یک زندگی مانده بود. یک خانه مانده بود‌. توته‌های جگرم مانده بود که نمی‌دانستم بعد از من چگونه آرام شدند؟ آیا پدر شان لت‌وکوب کرد؟ آیا سراغم را گرفتند؟ از من کودکی رفته بود، نوجوانی رفته بود، جوانی رفته بود و اکنون زن مطلقه‌ی 20 ساله بودم که نمی‌دانستم چگونه خانه‌ی پدرم برگردم؟ چگونه وارد جامعه شوم؟ چگونه زیر انگشت قضاوت‌ها و نگاه‌های مردم ادامه بدهم و دوام بیاورم؟ 

حاصلم از هفت یا هشت سال زندگی مشترک روح و روان افسرده، دل شکسته و وجودی پر از درد بود. هرقدر تلاش کردم نتوانستم صبر کنم. گریه‌هایم تبدیل به هق‌هق شد. لرزش بازوانم توجه همه را جلب کرد. زن همسایه که سمت راستم نشسته بود فوری چادرم را پس زد. آماس چشمانم، زخم عمیق نوک چشمم، صورت سیاه و کبودم با همه حرف می‌زد. به همه معرفی‌ام می‌کرد. ناخودآگاه سرم را روی بازوان زن همسایه گذاشتم و فریاد زدم.

همچنان بخوانید

چهارسال زندگی خشونت بار؛ از ایستادگی برای طلاق و حضانت فرزند

پس از طلاق فهمیدم که زندگی فقط دعوا نیست

طلاق آغاز دوباره‌ی زندگی است

زن همسایه دستش را دور گردنم حلقه کرد و نوازشم داد. راننده موتر را متوقف کرد. جریان را از من پرسید. نمی‌دانم میان ضجه‌هایم چگونه برای شان توضیح دادم. همگی می‌گریستند. همه سرزنشم می‌کردند که چرا بچه دوماهه‌ی مردم را با خود آورده بودم؟ توانایی حرف زدن نداشتم. زبانم مرا یاری نمی‌کرد. فقط اشک بود که از چشمه‌ی چشمانم جاری می‌شد.

به خانه‌ی پدرم که رسیدیم مادرم سر راهم آمد و تا مرا دید شروع کرد به گریه کردن. ازش دور شدم و گفتم: «آیی خوش باش که دخترت از زندان آزاد شده، خوش باش که دخترت دگر با چاقو و تفنگ و تفنگچه تهدید نمی‌شود و طفلانش پیش چشمش شکنجه نمی شوند.» به خانه آمدیم.

دور همی با پدر و مادر و خواهرم سر دسترخوان غم نشستیم. وارد یک دنیای جدید شده بودم. یک دنیای بی‌رحم و خشن با آدم‌هایی که فقط بلد بودند تماشا کنند. زندگیم شبیه یک پنجره پیش چشمانم بود‌. می‌توانستم ببندم و برای همیشه در تاریکی بمانم. می‌توانستم باز کنم و در جهان به این پهناوری جایی برای خود پیدا کنم.

یک ماه پس از آن اتفاق تلخ، غبار ناامیدی را از چهره‌ام پاک کردم و راهی مکتب شدم. مکتبی که تا صنف ششم شیرین‌ترین خاطره‌ها را از آن داشتم. با آمر مکتب حرف زدم و به حیث معلم قراردادی سر کار شدم. پس از یک سال تدریس برای دومین بار در امتحان کانکور شرکت کردم.

سال قبل در مزار شریف کامیاب شده بودم و این بار در لابلای تمام سختی‌ها توانستم به رشته‌ی دلخواهم که نویسندگی «ادبیات نمایشی» در دانشکده هنر دانشگاه کابل بود، کامیاب شوم. به کمک خواهرم و شوهرش، با کودکم که یک سال و اندی داشت راهی کابل شدیم. به آغوش کابل رسیدم؛ شهر رنگارنگ و با شور و سرور.

سال اول به خاطر اینکه طفلم را به لیلیه دانشگاه راه نمی‌داد نتوانستم وارد لیلیه شوم. راهم دور بود. نابلد بودم. چیزی در دست و بال نداشتم. تازه از اطراف به متن شهر آمده بودم، به آن جایی که دوام آوردن و ادامه دادن پشتکار و تاب و تلاش بیش از حد‌ می‌خواست. خانه‌ی ما در دورترین نقطه‌ی کابل بود. از شهرک مهدیه تا ایستگاه مغازه را از کوچه پس‌کوچه‌ها پیاده طی می‌کردم. از مغازه تا کوته سنگی سوار کاستر می‌شدم و بعد از کوته سنگی تا دانشگاه کابل پیاده می‌رفتم.

نتیجه‌ی این پیاده‌روی‌ها و سختی‌ها را در آخرین روز سال اول دانشگاه گرفتم و اول نمره صنف شدم. اول نمرگی‌ام همان مدالی بود که با افتخار به خانه بردم و به خواهرم که از طفلم مراقبت می‌کرد و به شوهرش که با دست و پای پرآبله و سیاه از دره صوف پول خرج و مخارج دانشگاهم را حواله می‌کرد، نشان دادم. کافی بود.

اندک‌اندک به هدفم نزدیک می‌شدم. همیشه می‌خواستم برای هم‌جنسانم کاری کنم و نویسنده شوم. شور و اشتیاقم دستم را گرفت و مرا در یک روز بزرگ پشت بزرگ‌ترین تریبیون و مجلسی برد که تا آن روز ندیده بودم. آره! خودم بودم. در صفحه‌ی پروجکتور، پیش روی چندصد تماشاچی عکس من بود که نشر می‌شد.

نمایش‌نامه‌ام با عنوان «این خواسته‌ی هرمردی است» در سومین دور جشنواره‌ی ادبیات نمایشی مقام اول را گرفته بود و چک‌چک تشویق می‌شدم. همین نمایش‌نامه که برگرفته از داستان تلخ زندگی خودم بود سال 1398 خورشیدی به نمایش رفت. همه همرایم همدردی کردند، با من گریستند و به من قدرت دادند تا ادامه دهم.

گذشت زمان خستگی تنم را از من گرفت و گذشته را سر جایش گذاشت. درد و اندوهم فروکش کرد. به سمت فارغ تحصیل شدن رفتم. در یک روز زیبا، در بین جمعیت عظیمی از فارغان دوره‌ی لیسانس از دانشگاه کابل، کنار دوستانم فراغتم را جشن گرفتیم. از گذشته دور شده بودم، لیکن بازهم از هر راهی که می‌رفتم به فرزندانم می‌رسیدم.

با وجود آن، همه چه خوب شده بود، کم‌کم به سوی آن پله‌ای می‌رفتم که نامش سر پا ایستاد شدن و خودکفا شدن بود، لیکن سنگینی نگاه جامعه در کشور مردسالار افغانستان مرا نگذاشت بقیه‌ی راه را به تنهایی بپیمایم. باید پشت مردی قایم می‌شدم. برای بار دوم ازدواج کردم و با مردی که سن و سالش کمتر از خودم اما درکش بیشتر از من بود، زندگی ساده اما قشنگی را شروع کردیم.

صبح یک روز که در مکتب داخل صنف درسی بودم تماسی دریافت کردم. پاسخ دادم. صدای مردی بود که سال‌ها قبل با تمسخر همرایم خداحافظی کرده بود. پس از احوال‎‌پرسی گفت: «فراغتت مبارک و از گفته‌های راست و دروغ مردم شنیدم ازدواج کردی، اگه راسته مبارک باشه.» گفتم: «هرچه شنیدی راسته، سلامت باشی.» و قطع کردم.

او که یک ماه پس از جدا شدن مان با دختر خردسالی از منطقه‌ی شان ازدواج کرده بود حالا از زنش چندین فرزند داشت.پسرانم کلان شده بودند و گاه‌ناگاه از تلفن نامادری شان زنگ می‌زدند و احوالم را می‌گرفتند. من صاحب دخترکی شده بودم. پشت سرم که می‌دیدم دیگر نه دلتنگ بودم و نه هم پشیمان، انگار همه چیز سر جای خودش قرار گرفته بود. شوهرم تازه یکی دو ماه می‌شد که کار پیدا کر ه بود و به همان زندگی ایده‌آلی که همیشه آرزویش را داشتیم رسیده بودیم.

این وضعیت اما دیر دوام نیاورد. کابل نیز مثل دیگر ولايات سقوط کرد و طالبان روی کار شد. مکتبی که در آن تدریس می‌کردم بسته شد. بیکاری، بی‌نانی، بی‌سرنوشتی و مهاجرت یخن همه را گرفت. همسرم که از قبل پاسپورت گرفته بود برای ادامه‌ی تحصیل به ایران رفت و خودم با دو دخترم به خانه‌ی پدرم در دایکندی آمدم. از آن روز تا امروز خانه‌نشین هستم.خسته، جورگیر و دل‌گیر اما ادامه دهنده و امیدوار.

ادامه دارد…

موضوعات مرتبط
کلمات کلیدی: طلاق
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاه‌ها 5

  1. شکیبا نظری says:
    3 سال پیش

    با عرض سلام،
    در شرایط فعلی خیلی سخت است که بگوییم همه چیز خوب میشود، اما دنیا به امید قاییم است و شما که خانم خیلی با هدف و سخت کوش هستید انشالله راه برای پیشرفت پیدا میکنید، فعلا فقط خانم ها نه حتی نسل آینده افغانستان در خطر اند، همه مجبور، بی‌روزگار و دلگیر اند دعا میکنم این مشکلات بزودی پایان یابد و متن از موفقیت و شادمانی شما را بخوانم.

    پاسخ
  2. جان محمد حیدری says:
    3 سال پیش

    قلمت رسا باد خواهرم این غم اندوه که سد راهت بود نشانه پیروزی شما است خواستن توانستن است شما واقعا به ان قله های که میخواهی برسی هیچ شک وجود ندارد شما می توان لیاقتش را هم داری خواهرم تلاش زحمات تان را با چشمانم دیدم

    پاسخ
  3. سید جواد says:
    3 سال پیش

    این اتفاقات تنها درد مشترک خانم های سرزمین ماست.
    با الطاف در یک جلسه‌ی معرفی شدم چهره‌ای معصومانه‌ی داشت از نوع رفتار ، حرف زدن الطاف معلوم بود که دنیای از تجربه است، بعد از آن گاها نوشته‌هایش را در فیسبوک تعقیب میکردم واقعا قشنگ می‌نویسد.
    برای الطاف و همه بانوان سرزمینم آرزوی موفقیت دارم.

    پاسخ
  4. علی احمد says:
    3 سال پیش

    درود به شما

    پاسخ
    • محمد جواد طلایی نژاد says:
      3 سال پیش

      دورد برشما این سختی ها نشانه وو علایم پیروزی شما هست انشاالله ناامید نباش

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری
روایت

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

10 جدی 1404

من در این باور تنها نبودم. خواهرانم نیز همین‌طور فکر می‌کردند. مادرم هم همین‌طور. وقتی در ملی‌بس یا در موترهای لینی بالا می‌شدم و کنار یک زن غریبه می‌نشستم، معمولا بعد از چند جمله‌ی ساده،...

بیشتر بخوانید
آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!
روایت

آمر امر به معروف طالبان خطاب به دانشجویان گفت: زنان کشت‌زار شمایند!

29 ثور 1403

برنامۀ ترویج تفکر طالبانیسم بین جوانان و محصلین. هم‌چنان؛ نگران آن است که واقعاً این خزعبلات و برنامه‌ها، فکر محصلین را مغشوش کرده و در ذهن آن‌ها جای گیرد‌. اگر این برنامه عملی شود؛ جوانان...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN