زهرا محمدی
زمانیکه بهعنوان ناظر وضعیت زنان در مراکزی چون خانهٔ امن، زندان، شفاخانهها و مراکز صحی فعالیت میکردم، بهطور عمیقتر درک کردم که زنان بهعنوان نیمی از جامعه نهتنها حق دارند تحصیل کنند، بلکه باید قادر باشند از حقوق خود دفاع کنند و در سطوح مختلف رهبری حضور یابند. اما آنچه که در این مراکز دیدم، واقعاً دلخراش بود. بسیاری از زنان و کودکان در این فضاها بهدلیل فقدان دسترسی به آموزش و بیخبری از حقوقشان در موقعیتهای بسیار شکننده قرار داشتند. بسیاری از آنها بهواسطهٔ فقر و بیپناهی به خانههای امن پناه آورده بودند و متأسفانه تصور نمیکردند که میتوانند با تلاش و آموزش، زندگی خود را تغییر دهند.
به یاد دارم دختری که در بازار ساجقفروشی میکرد، قربانی تجاوز شده بود. مادرش برای انتقام با متجاوز درگیر شد و در نهایت بههمراه دخترش به خانهٔ امن پناه بردند. آن روز تصمیم گرفتم که بیشتر از یک ناظر بمانم. با دوستانم نهادی به نام “هدیه برای لبخند” را تأسیس کردیم تا با تلاشهای خود گامی در جهت آگاهیبخشی و حمایت از این زنان و کودکان برداریم.
در ابتدای کار از کمکهای ساده و کوچک شروع کردیم. در ایام عید، با هزینهٔ کم، لباسهای دست دوم و عروسکها را میان کودکان کار توزیع کردیم. این کار اگرچه کوچک بهنظر میرسید، اما برای آنها که هیچ امیدی به آینده نداشتند، نوعی نور و امید به ارمغان آورد. در جامعهٔ محافظهکاری مانند افغانستان، رشد یک زن بهعنوان رهبر با چالشهای فراوانی همراه است. خودم نیز با مشکلات زیادی روبهرو شدم، اما هیچگاه انگیزهام اجازه نداد که تسلیم شوم.
در مؤسسهٔ حمایت از اطفال افغانستان که به یتیمان و کودکان بیبضاعت پناه داده بود، جشن تولدی دستهجمعی برگزار کردیم تا روحیهٔ امید و انگیزه برای ادامهٔ زندگی در دل آنها زنده شود. همچنین، دانشآموزان صنف دهم الی دوازدهم این مؤسسه را به بازدید علمی از پوهنتون کابل بردیم تا با دنیای دانشگاه و فرصتهای تحصیلی آشنا شوند. به آنها اطلاعاتی از رشتهها و شرایط ورود به کانکور دادیم تا امید به آینده در دلشان ایجاد کنیم.
در ادامه، خانوادههای بیبضاعت اطراف خانهمان را شناسایی کردیم و به نهادهای کمکرسان معرفی کردیم. روزهای بارانی، لیستهای نیازمندیهای آنان را تهیه کردیم و بوجیهای سنگین برنج را تا دروازه خانههایشان بردیم. اما اینها کافی نبود. متوجه شدم که برای ایجاد تغییرات پایدار و اساسی، باید بر آموزش و آگاهیبخشی سرمایهگذاری کنیم. به همین دلیل، با جمعی از دوستانم کانون علمی گوهرشاد را تأسیس کردیم تا کودکان کار و خانوادههای نیازمند را تحت پوشش آموزشی قرار دهیم.
من همیشه مشتاق به تحقیق و ارزیابی بودهام، اما نخستین تجربهٔ کاریام به من این آگاهی را داد که برای تغییر واقعی باید یک رهبر شوم، یک مدیر شوم و بیشتر از همیشه با قشر آسیبپذیر جامعه در تعامل باشم. با شنیدن دردهایشان و ایستادن بهعنوان صدای آنها، توانستم دیدگاهشان را نسبت به زندگی کمی تغییر دهم.
دیدن آن دختر که قربانی تجاوز شده بود، در من جرقهای از تغییر ایجاد کرد. اینکه دیگر نباید دختران در بازارها ساجق بفروشند، بلکه باید در صنوف درسی باشند، تحصیل کنند و هنری بیاموزند. همچنین آن اشکهای مادری که دخترش را در خانهٔ امن پناه داده بود، مرا واداشت که تا حد توان به خانوادهها کمک کنم تا دیگر کودکانشان برای لقمهای نان خشک گدایی نکنند یا دست به دزدی نزنند.
اما امروز، تمام تلاشها، رویاها و امیدها با خاک یکسان شدهاست. در این روزها نه حق تحصیل داریم، نه حق کار، نه حق حضور در جامعه. دروازهها به روی ما بسته شدهاند و ما را از ابتداییترین حقوق انسانیمان محروم کردهاند. دیگر دختری نمیتواند با آگاهی و دانش از خود دفاع کند. دیگر مادری نمیتواند برای امنیت دخترش فریاد بزند. در حال حاضر، ما نهتنها از حقوق خود محرومیم، بلکه دیگر توانی برای دادخواهی نداریم. تنها چیزی که باقی مانده، سکوتی عمیق و بیپایان است.
زمانیکه به گذشتهام نگاه میکنم، دیگر حتی خود را نمیشناسم. دختری که روزها با انرژی و امید به تغییر و بهبود شرایط زنان و کودکان در جامعه میاندیشید، امروز در برابر مشکلات و چالشهایی که روز به روز بر دوشمان سنگینتر میشود، ایستاده است. دختری که با شور و شوق در تلاش بود تا گامی در جهت آگاهیبخشی و حمایت از حقوق زنان بردارد، حالا در دنیایی بیرحم و بیحمایت، از امید و توانایی خود فاصله گرفتهاست.
گذشتهام که روزی سرشار از انگیزه، رؤیا و حرکت بود، حالا به نقطهای رسیده که هیچ شباهتی به آنچه که بودم، ندارد. دختری با آنهمه انرژی، اکنون در سایهٔ سکوت و محدودیتهای بیپایان از یاد بردهاست که چگونه باید به صدای خود گوش دهد. چقدر دور شدم از آن دختری که باور داشت میتواند دنیای اطرافش را تغییر دهد. حالا بهجای آن دختر پرانرژی، فقط یک فرد خسته و خاموش در دل جامعهای هستم که دروازهها را به رویم بستهاست.
این تغییر نهتنها در فیزیک و ظاهر بلکه در درونم نیز رخ دادهاست. در جایی از عمق وجودم دیگر آن شور و شوق گذشته نیست. از دختری با آرزوهای بلند به فردی تبدیل شدهام که دیگر نمیداند کجا میرود و چه میخواهد. دنیا به من نشان دادهاست که گاهی حتی بزرگترین آرزوها و تلاشها نیز نمیتوانند جلوی سرنوشت تلخی را بگیرند که برایمان رقم میزنند. اما در عین حال، باید یاد بگیرم که این سکوت و سرخوردگی نمیتواند پایان داستان من باشد.
روایتگری در زمانهی سرکوب؛ نمیخواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو میرفت و با حرکت دست آرایشگر بی رحمانه میبٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...
بیشتر بخوانید


