رخسار
خانم “زهره” زنی بسیار خوب و پختهای بود، او به خیلی از خانمهای قریه کمک میکرد و مادر خوبی برای اولادهایش بود. بعد از اتمام مکتب و گرفتن مدرک، در قریه شغل معلمی را شروع نمود. آنوقتها داشتن مدرک امتیاز بالایی داشت و زهره از این امتیاز بهرهمند شد و شغل بهدست آورد. او در کارش موفق بود و همه از روش تدریساش تعریف میکردند، خانوادههای متعلمین زهره، از او خیلی راضی بودند و نام استاد زهره سر زبان همه بود.
در یکی از جلسات شواری قریه که بهعنوان معلم برتر از او تقدیر نمودند با شوهرش آشنا شد، طبق گفتۀ خودش وقتی رفتم روی استیج سخنرانی کنم، همه به من نگاه میکردند. بعضیها از اینکه یک زن سخنرانی میکند تعجب کرده بودند و بعضی که من را میشناختند تشویق میکردند و هورا میکشیدند و از سخنان من لذت میبردند.
در صف اول محل جلسه، تماماً مویسفیدان و بزرگان قریه نشسته بودند. بعضی از آنها اوف میکشیدند و از سخنان من خوششان نمیآمد، ولی در بین آنها یکی از اول تا آخر متوجه زهره بود. روز بعد از جلسه برای زهره خواستگار آمد، خواستگار کسی نبود جز همان مرد که در جریان سخنرانی به او مستقیم نگاه میکرد. آن مرد یکی از بزرگان سرشناس و عضو شورای قریه بود و هکتارها زمین، خانه و املاک زیادی داشت، تمام قریه تحت حمایت آن مرد بود. وقتی که به خواستگاری زهره آمد، پدر زهره جواب رد داد، اما پدر زهره را تهدید کرد که اگر به رضای خودت دخترت را ندهی، من از راه زور وارد عمل میشوم. کاری میکنم که آبرویت پیش تمام مردم قریه برود. هدف من دخترت است، باید بهنام نیک به من بدهی. اینگونه شد که زهره با حاجی ازدواج کرد.
حاجی از قبل دو زن دیگر هم داشت و زهره زن سوم او بود، زنهای دیگر حاجی هیچوقت به قریه نیامده بودند و هر دو در شهر زندگی میکردند. با وجودی اینکه حاجی آدم شناخته شدهای بود، ولی هیچکس در مورد زندگی شخصیاش معلومات نداشت و بعد از ازدواج هیچ حرفی در مورد زنهای خود به زهره نزده بود. زهره فکر میکرد تنها زن زندگی حاجی است و از این که حاجی تمام خواستههایش را برآورده میکند و زندگی خوب برایش فراهم کرده، راضی و خوشحال بود.
زهره بعد از ازدواج به تحصیل خود ادامه داد و لیسانساش را در رشتۀ “مامایی” (قابلگی) گرفت، بعد از فارغ شدن از دانشگاه بهعنوان “ماما” شروع بهکار کرد. او بیشتر از ۱۵ سال در بخش قابلگی وظیفه اجرا کرد. در جریانی که او کار میکرد، شوهرش زیاد به سفر میرفت و به بهانۀ اینکه فلان زمین حاصلات زیاد ندادهاست و قرضدار شدهام، در مسیر راه سفر دزد راهم را گرفت، حادثۀ ترافیکی کردم و موترم به تعمیر نیاز دارد، از زهره پول میگرفت. زهره خوشحال بود که به شوهرش کمک میتواند و اینکه شوهرش در مورد مشکلاتاش با او حرف میزند و از او کمک میخواهد فکر میکرد خوشبختترین زن دنیا است. درحالیکه تمام آن پولها را برای ساختوساز خانه و عروسی پسرهای دیگرش مصرف میکرد و برای پسرهایش موتر میخرید و خانه رهن میکرد. زهره هرجا که میخواست کار کند حاجی اجازه میداد و در تمام مدت که زهره دور از خانه و در مسافرت وظیفه اجرا میکرد، حاجی به بهانۀ سفر کنار دیگر زنهایش عیشونوش میکرد.
بعد از آمدن طالبان زهره خانهنشین شد و نتوانست وظیفه اجرا کند و به شوهرش گفت: دیگر نمیتوانم وظیفه اجرا کنم، میخواهم با فرزندان خود در شهر زندگی کنم. قبل از سقوط افغانستان، زهره در یکی از مؤسسات بینالمللی با معاش و امتیاز خیلی بلند کار میکرد، وقتی حاجی باخبر شد که زهره نمیتواند بدون محرم کار کند و دیگر از معاش و امتیاز خبری نیست و میخواهد به شهر بیاید، قبول کرد که بهعنوان محرم با زهره به محل کارش برود، حاجی زهره را وادار کرد دوباره به کارش برگردد. زهره هم چون تمام زندگیاش را بیرون از خانه سپری کرده بود و از خانه ماندن بیزار بود، موافقت کرد و دوباره شروع بهکار نمود. چون وجود محرم الزامی و تمام مدت باید کنار زهره میبود و گرنه زهره اجازه نداشت یک لحظه بدون محرم به کارش ادامه دهد.
حاجی نمیتوانست مثل گذشته با زنهای دیگرش وقت بگذارند و مجبور بود با هم تلفنی حرف بزنند. در اوقات رسمی که زهره سر کار بود، حاجی کوشش میکرد با خانوادهاش تماس بگیرد و کاری نکند که زهره مشکوک شود، ولی موفق نشد. چون بعد از یک عمر این اولینبار بود که زهره بعد از کارش با شوهرش وقت میگذارند و سخت بود حقیقت پنهان بماند. بعد از مدتی زهره متوجه شد حاجی تلفن دیگر هم دارد و کنجکاو شد. از حاجی پرسید که تلفن دیگر برای چی است؟ درحالیکه ۲۴ ساعت کنار خانوادۀ خود هستی و نیاز به تلفن نداری، پس تلفن دیگر بهخاطر چی است؟ اما حاجی بهانه آورد و باز هم حقیقت را به زهره نگفت.
زهره برای چند مدت در شهر به ورکشاپ خواسته شد و در مسیر راه برگشت به قریه حادثه ترافیکی کردند و حاجی بهشدت آسیب دید و تحت تداوی ویژه قرار گرفت، اما دیگر عمر حاجی به پایان رسیده بود و بعد سه ماه از دنیا رفت. زهره در جوانی بیوه شد، او فقط ۳۸ سال داشت. در مراسم فاتحۀ حاجی، زهره از وجود زنهای دیگر حاجی باخبر شد و در آن روز، زنهای دیگر حاجی زهره را در آغوش گرفتند و گفتند: ما هم بیوه شدیم، تنها تو نیستی. تنها اولادهای تو بیسرپرست نشدهاند.
اولادهای ما هم شدهاند، شوک فوت حاجی و باخبر شدن از زنهای دیگر حاجی، باعث شد زهره سکته مغزی کند و در روز مراسم فاتحۀ حاجی، زهره راهی شفاخانه شد. بعد از بههوش آمدن، از یک سمت بدن فلج بود. در این مدت زنان دیگر حاجی تمام حقیقت را به زهره گفتند، اینکه حاجی هیچوقت سفر کاری نرفته بود و تمام مدت پیش ما بود، اینکه هیچوقت موترش خراب نشده بود و پول را برای عروسی فلان پسرش میخواست. اینکه تمام پسرهایش تک تک از خود خانه و حویلی جدا دارند و تمام اینها با پول زهره بهدست آمدهاست. به لطف پولهای زهره، دیگران زندگی خوبی داشتند. شنیدین این حرفها مثل کارد تیز بود که به بدن زهره فرو میرفت، بعد از مرخص شدن از شفاخانه، زهره نتوانست کار کند و خانهنشین شد. ۲۰ سال زندگی در اشتباه، ۲۰ سال فریب شوهر، سختیهای زندگی قریه، مسافرت، عقب ماندن فرزندان از تعلیم و تحصیلات شهری و زن سوم بودن. بالاخره زهره را به بستر بیماری انداخت. زهره حرف زده نمیتوانست و فقط گریه میکرد.
او نمیتوانست با کسی درد دل کند و از دردهایش بگوید. مجبور بود تمام درد را در خود بریزد و به شکل مریضی از بدن بیرون کند. زهره همزمان به چندین بیماری مبتلا شد. تمام پساندازی که کرده بود، تمام شد و دیگر پولی نداشت که به تداویاش ادامه دهد. اینطور شد که بار اضافه حساب شده و کسی به او توجه نمیکرد. امباقهایش هم به او کمکی نمیکردند. به گفتۀ آنها وقتی حاجی تو را گرفت ما هیچ سکته نکردیم، تو هم باید کنار میآمدی. مشکل خودت است که مسئله را جدی گرفتی. حالا خودت میدانی و هزینههای تداویات. ما به تو هیچکاری نداریم. ناحق پول مصرف نکن، ادامه تداوی نتیجه ندارد، پس برو قریه و آخرین لحظات زندگیات را کنار پدر و مادرت سپری کن.
زهره دیگر نمیتوانست در خانۀ امباقهایش بماند و با بدن مریض به قریه نزد پدرش رفت. ۴ ماه بعد از اینکه زهره به قریه برگشت، با دلی پر از غم و غصه از دنیا رفت، زهره سه پسر و یک دختر دارد که فعلاً تحت سرپرستی پدرش قرار دارند و طبق خواست زهره، پدرش با نواسههای خود به شهر نقل مکان کردهاند تا به تحصلات عالیشان ادامه دهند. زهره پول تقاعدیاش را به پدرش داد و وصیت کرد که فرزندانش نباید هیچوقت محتاج براردان ناتنی شوند و تا زمانیکه فرزندانش به جایی برسند باید تحت سرپرستی پدرکلانشان بمانند.


