نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

دیگر آن آدم سابق نشدم

  • سایه
  • 20 عقرب 1401
IMG-20221109-WA0000

خورشید ۲۵ ساله باشنده‌ی اصلی ولایت غزنی، سه سال قبل زمانی که در دانشکده پزشکی دانشگاه هرات مصروف تحصیل بود به دنبال کار می‌رود تا بتواند همزمان با تحصیل مصارف خودش را تامین کند. اما خورشید در اداره یک تلویزیون محلی آزار جنسی می‌بیند و پس از پناه بردن به خانه‌ی دوستش از سوی پدر او نیز مورد تعرض قرار می‌گیرد. او اکنون درگیر مشکلات عصبی است و روال زندگی‌اش کاملا برهم خورده است.

«امتحان سمستر اول دانشگاه که تمام شد، فهمیدم می‌توانم در کنار درس‌هایم کار کنم. یکی از دوستانم که در یک تلویزیون محلی شهر هرات کار می‌کرد گفت چون صدای خوبی داری شاید بتوانم در یکی از برنامه‌های تلویزیون برایت کار پیدا کنم.»

چند هفته بعد مردی به خورشید زنگ می‌زند و می‌گوید مدیر نشرات همان تلویزیون است که دوستش حرفش زده بود. «آن مرد از من خواست به دفتر تلویزیون بروم و از نزدیک حرف بزنیم. فردا با دوستم به دفتر تلویزیون رفتیم. مدیر برنامه‌های تلویزیون از من خواست گردانندگی یک برنامه را تمثیل کنم، کارم را تایید کرد ولی گفت بخاطر آشنایی با مسایل تخنیکی برنامه باید دو هفته دوره آموزشی را سپری کنی.»

خورشید هر روز صبح با هیجان به دفتر تلویزیون می‌رفت، اجرای گرداننده‌ها را می‌دید تا کار را زودتر یاد بگیرد. «خیلی هیجان داشتم از اینکه کار پیدا کرده بودم و هر صبح صد‌ها نفر مرا در تلویزیون می‌دیدند که دارم حرف می‌زنم. همیشه پُر انرژی بودم و کوشش می‌کردم از روز قبل بهتر اجرا کنم.»

چند هفته بعد مدیر برنامه‌های تلویزیون از خورشید بخاطر تلاش و گردانندگی خوبش تقدیر می‌کند و از راشد، صاحب امیتاز تلویزیون می‌خواهد برای خورشید قرارداد رسمی بدهد و معاشش را معین کند.

 به مدت سه ماه خورشید یک برنامه‌ی تلویزیون را گردانندگی می‌کند. عصر یک روز هنگامی که خورشید از دانشگاه به خوابگاه برگشته بود راشد برایش زنگ می‌زند و می‌گوید فردا زودتر به دفتر بیا بعضی چیزها است که باید در موردش حرف بزنیم. «فکر کردم جلسه است، وقتی از همکارم پرسیدم او گفت خبر ندارم و کسی به من زنگ نزده، فکر کردم حتما در مورد برنامه‌ای که من مسئولش هستم حرف می‌زند و به هیچ چیز دیگری فکر نکردم.»

فردا وقتی خورشید به دفتر می‌رود می‌بیند هیچ کسی جز راشد نیست، کمی نگران می‌شود. ولی با رفتاری که قبلا از راشد دیده بود فکر می‌کند نگرانی‌اش بی‌مورد است. «برایم چای آورد و هردو چای نوشیدیم، داشتیم حرف می‌زدیم که یک‌بارگی لحن راشد تغییر کرد و به من گفت: عزیزم… این بار واقعن نگران شدم، زود چایم را نوشیدم و گفتم اگر کاری ندارید باید به خوابگاه بروم موبایلم را فراموش کردم بیاورم.»

وقتی خورشید از جایش بلند می‌شود، راشد به او نزدیک می‌شود، او را محکم در بغلش می‌گیرد و می‌بوسد. «هیچ کسی نبود هرچه جیغ زدم کسی نشنید، مرا روی مُبل انداخت، پاهایش را دور کمرم حلقه کرده بود و تلاش می‌کرد دکمه‌های لباسم را باز کند.»

راشد هرچه تلاش می‌کند نمی‌تواند خورشید را تسلیم خودش کند. در همین وقت زنگ دروازه به صدا در می‌آید «وقتی زنگ دروازه زده شد مرا رها کرد و خودش را مرتب نمود، رفت تا دروازه را باز کند. من از با استفاده از فرصت فرار کردم.»

وقتی خورشید از دفتر بیرون می‌شود مدیر برنامه‌های تلویزیون را می‌بیند، زنگ دروازه را هم او زده بود. «وقتی مدیر را دیدم گریه کردم و از ساختمان بیرون شدم، تا خوابگاه دانشگاه فقط دویدم و گریه کردم.»

همچنان بخوانید

افزایش خشونت علیه زنان افغانستان توسط تفکر طالبانی

در مبارزات زنان، حقوق زنان تراجنسیتی را نادیده می‌گیرند

تقصیر شما نیست که انسانها متجاوزند

چند روزی همین طوری می‌گذرد و خورشید نمی‌تواند از تخت خوابش بیرون برود. «از خودم بدم می‌آمد، اعتماد به نفسم را به کلی از دست داده بودم، وقتی هم‌اتاقی‌هایم نگاهم می‌کردند و یا حرف می‌زدند فکر می‌کردم به من حمله می‌کنند و جیغ می‌زدم.»

وقتی هم اتاقی‌هایش می‌بیند شرایط روانی خورشید خوب نیست به یک دوست نزدیکش(راحله) زنگ می‌زنند و از او می‌خواهند خورشید را چند روزی به خانه‌اش ببرد. «وقتی راحله آمد، همراه او قصه کردم که چه اتفاق افتاد، او مرا به خانه شان برد.»

اما اتفاق بدتری در انتظار خورشید بود. راحله تمام اتفاق‌هایی را که برای خورشید افتاده به پدر و مادرش قصه می‌کند تا بیشتر مواظب او باشند. مادر راحله همان لحظه پیش خورشید می‌آید و او را در بغل می‌گیرد «وقتی مرا بغل کرد، احساس گرمی و آرامش کردم.»

شب هنگامی که برای خوردن غذا دور سفره جمع می‌شوند، خورشید پدر راحله را می‌بیند و سلام می‌دهد. «وقتی پدر راحله را دیدم و سلام کردم، دستش را پیش کرد. دستم را برای احوال‌پرسی گرفت و کف دستم را با ناخنش خاراند.»

ظاهرا پدر راحله با او همدردی می‌کند. «پدرش راحله به من‌ می‌گفت غم‌نخور چیزی از تو کم نمیشه خودش گناه کرده و به جهنم میره، بعد می‌خندید.»

خورشید با شرایط روانی که داشت و آن حرکت پدر راحله نتوانست غذا بخورد. «از راحله خواستم که بخوابیم و گفتم دروازه اتاق را قفل کند، واقعا ترسیده بودم، وقتی پدرش به من نگاه می‌کرد یک لبخند شیطنت‌آمیز هم می‌زد.»

آن شب نمی‌تواند بخوابد و راحله بخاطریکه خورشید بخوابد به او قرص آرام‌بخش می‌دهد. «وقتی تابلیت آرام‌بخش را خوردم خواب رفتم.»

راحله صبح خورشید را برای خوردن صبحانه صدا می‌زند. «خیلی خوابم می‌آمد نتوانستم بلند شوم، به راحله گفتم بیشتر می‌خوابم، از او خواستم ساعت ده بیدارم کند.» خورشید بخاطر تاثیر قرص آرام‌بخش بیشتر می‌خوابد، راحله هم بخاطر لباس شستن به داخل حویلی می‌رود.

در این هنگام پدر راحله به اتاقی می‌رود که خورشید خوابیده بود. «خواب بودم، حس کردم که لحاف از رویم پس شد و بعد دستی را بر روی سینه‌هایم حس کردم، به سختی چشمم را باز کردم، دیدم پدر دوستم کنارم نشسته.»

خورشید از جایش بلند می‌شود، سیلی محکمی به روی پدر راحله می‌زند و از خانه بیرون می‌شود. «وقتی بیرون شدم هیچ حرفی نزدم، راحله هرچه صدا زد ایستاد نشدم و به خوابگاه برگشتم.»

از آن روز به بعد خورشید هرازگاهی دچار شوک عصبی می‌شود و هنوز نتوانسته اتفاق‌هایی را که طی یک هفته برایش افتاد فراموش کند. «شوک عصبی بیچاره‌ام کرده، بخاطر درمانش به روان‌شناس هم مراجعه کردم ولی تاثیر نکرد. مردها برایم به حیوانات وحشی می‌ماند که هر لحظه ممکن است به من حمله کنند.»

آن اتفاق‌ها از خورشید دختر منزوی و ترسویی ساخته که همیشه دنبال جایی‌ست که هیچ آدمی نباشد. «دیگر نتوانستم مثل سابق درس بخوانم و نمی‌توانستم به دانشگاه بروم، چون از همه می‌ترسیدم. نرفتن به صنف باعث شد از امتحان محروم شوم و یک سال از درس‌هایم عقب بیافتم.»

موضوعات مرتبط
کلمات کلیدی: آزار جنسیهرات
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاه‌ها 1

  1. Sayed omar ali Hashimey says:
    3 سال پیش

    نامه من به خورشید
    من اون ادبیات و تسلی خاطر را درست نمی دانم اما خواهرم متاسفم متاسفم که گیر این مردم افغان افتادی. متاسفم که استعداد و آرزو های تو خراب شدند. متاسفم که کسی را پیدا نکردی تا تسلی خاطر تو باشد

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
دشوار‌ترین روزهای زندگی زنان افغانستان تحت سلطۀ طالبان
گزارش

دشوار‌ترین روزهای زندگی زنان افغانستان تحت سلطۀ طالبان

19 حوت 1402

کارکرد جامعۀ جهانی و سازمان ملل در این مدت تنها به پخش و نشر اعلامیه‌ها خلاصه شده و هیچ دردی از زن افغانستان مداوا نکرده‌است. آن‌چنان که می‌بایست و زنان افغانستان حمایت نشدند و جامعۀ...

بیشتر بخوانید
مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری
روایت

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

10 جدی 1404

من در این باور تنها نبودم. خواهرانم نیز همین‌طور فکر می‌کردند. مادرم هم همین‌طور. وقتی در ملی‌بس یا در موترهای لینی بالا می‌شدم و کنار یک زن غریبه می‌نشستم، معمولا بعد از چند جمله‌ی ساده،...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN