نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

شمار بسیار کم معلمان زن در صنف اول تا ششم

  • نیمرخ
  • 2 سرطان 1403
108

پارمیس

طالبان در افغانستان تنها شغلی که کم‌تر در آن محدودیت وضع کرده‌اند، معلمی است‌. شمار کمی از خانم‌ها که فعلاً معلم هستند و با همین شغل روزگارشان را پیش می‌برند، می‌گویند: «اگر چه درآمدش کم و مسئولیت‌اش زیاد است، اما خوش‌حال هستیم که هنوز مصروفیت داریم و به دختران آموزش می‌دهیم؛ هرچند نصفه و ناتکمیل». منظور آن‌ها از نصفه و ناتکمیل به‌خاطر این است که دانش‌آموزان‌شان تا صنف ششم می‌خوانند و بالاتر از این حق ندارند.

این معلمان که پر‌انرژی و خستگی‌ناپذیر هستند و به دختران روحیه می‌دهند، هر صبح با شادی و نشاط داخل صنف می‌شوند؛ صبح‌شان را با کودکان زیبا و شیفتۀ کتاب و قصه‌های کودکانه آغاز می‌کنند و وقتی دانش‌آموزان «سلام استادجان» می‌گویند، قشنگ‌ترین احساس را دارند و این را یکی از بهترین لحظات زندگی‌شان می‌نامند.

هر کدام از این معلمان قصه‌های تلخ و شیرینی دارند؛ وقتی کنارشان می‌نشینی و گوش به قصه‌هایشان می‌دهی، غرق حرف زدن و بیان هر کلمات‌شان می‌شوی. انگار قصه‌های زندگی‌شان را درس می‌دهند. لیلا برایم قصه می‌کند؛ «اولین‌بار در یک مکتب ابتدایی شروع به تدریس کردم و از آن روز شانزده سال می‌گذرد. آن‌زمان شاید بیست و دو یا بیست و سه ساله بودم. جوانی‌ام را در مکتب‌ها گذرانده‌ام، با تدریس و دانش‌آموزان». این خانم حالا در یک مکتب خصوصی، صنف چهار تا شش را درس می‌دهد. شغل‌اش را بسیار دوست دارد و می‌گوید تا از پا نیفتاده به تدرس ادامه می‌دهد.

کمی دورتر (فریده) معلم دیگری است که با کودکان بازی کودکانه انجام می‌دهد. جوان است و هر چند دقیقه بعد، این کودکان را در آغوش می‌کشد و می‌خندند. او دو سال کمپیوتر ساینس را در دانشگاه کابل خوانده، اما وقتی نامزد شد، دیگر نتوانست به درس‌اش ادامه دهد. مادرش را زمانی که صنف نه بوده به‌علت کم‌خون بودن از دست می‌دهد. بعد از فوت مادرش چون دختر کلان است، مقداری از مسئولیت خانه به دوش وی می‌افتد. او گذشتۀ بسیار تلخی دارد و از همین رو در کتابچه‌اش نوشته‌است: «پناه بردن از گذشتۀ تلخ به شغل معلمی».

فریده دو سال می‌شود که معلم است. هر روز از ساعت شش تا یازده و نیم صبح و از یک تا چهار بعد از ظهر، تدریس می‌کند. او صنف‌های آمادگی، کودکستان و صنف اول تا صنف چهارم را پیش می‌برد. در پهلویش دو صنف آموزش زبان انگلیسی نیز دارد. فریده در مورد پناه بردن از گذشتۀ تلخ به شغل معلمی می‌گوید: « گذشته‌ام بسیار برایم دردآور است، وقتی بی‌کار باشم به آن روز‌ها فکر می‌کنم و من را اذیت می‌کند، از این رو پناه بردم به شغل معلمی. شاید این بتواند مرا مشغول کند تا لحظه‌ای فراموش کنم آن روز‌هایی را که الگوی بی‌راهگی خطابم می‌کردند و دور از آن طعنه‌ها باشم».

حالا تدریس برای او شغلی خوشایند و پر از احساس قشنگ است، می‌گوید: «وقتی من را استادجان صدا می‌زنند، با شنیدن این کلمه، تمام غصه‌هایم از من دور می‌شوند». دو سال از درس دانشگاه مانده بود که نامزدش مانع رفتن او به دانشگاه شد. آن زمان وضع مالی خوبی نداشتند، پدرش او را به پسر عمه‌اش نامزدکرده بود. در صورتی‌که پسر عمه‌اش عاشق دختر دیگری بود.

چهار سال نامزد مانده بودند، اما میلاد (نامزد سابقش) نه به خانه‌اش می‌آمد، نه همراهش بیرون می‌رفت و نه عروسی می‌کرد. هربار صحبت تلفنی که می‌داشتند، میلاد می‌گفت: «خبر داری که من عاشق دختر دیگری هستم و چه باشی و چه نباشی، او را خواهم گرفت». فریده هر روز تصمیم به طلاق می‌گرفت، اما پدرش نمی‌گذاشت. چهار سال همین‌گونه گذشت. یک روز زمستانی، فریده و پدرش در پل‌سرخ، میلاد را با یک دختر دیگر که دست‌اش را گرفته بود می‌بینند. با آن‌که فریده و پدرش را می‌بیند، اما دست دختر را رها نمی‌کند.

فردای آن روز اقدام به طلاق گرفتن می‌‌کنند و حالا دو و نیم سال از طلاق گرفتن‌شان می‌گذرد، اما فریده هنوز او را دوست دارد. بعد از طلاق هر کسی به خواستگاری‌اش آمد، جواب منفی داد. مصارفش را از شغل معلمی تأمین می‌کند و نیاز به کمک پدرش ندارد. او پنج هزار از مکتب می‌گیرد و سه هزار از آموزش زبان انگلیسی.

فریده می‌گوید: در قوم ما کار کردن دختر را ننگ می‌دانند، می‌گویند: «نانی که دختر پیدا می‌کند از خوردن نیست، فقط بی‌غیرت‌ها می‌خورند». من را با کار کردن و طلاق گرفتن‌ام دختر بی‌راه و خراب خطاب می‌کنند. او از من می‌خواهد هر چه در دل دارد را بدون کم و کسری بنویسم.

همچنان بخوانید

زنان افغانستان بی‌پناه‌تر از همیشه؛ خانه‌های ناامن‌تراز خیابان

ناموس پندای زنان؛ پوشش مقدس برای مردسالاری

سونامی خاموش؛ افزایش ازدواج اجباری درافغانستان

هربار از مادرش قصه می‌کند، داغ از دست دادنش تازه می‌شود؛ « اوف، کاش مادرم زنده می‌بود تا این‌طور تنها نمی‌بودم. او من را درک می‌کرد». از میلاد نیز می‌گوید: «درست است که خوب رفتار نمی‌کرد، حرف قشنگ نمی‌زد، به‌عنوان دختر ماما دوستم داشت، هیچ خاطرۀ قشنگی نساختیم، اما من دوست‌اش داشتم. کاش آخرش برایم درد نمی‌شد». خواهرش را سه سال پیش از دست داده و از او یک دختر چهار ماه به جا مانده بود. درد از دست دادن خواهرش نیز برایش سنگینی می‌کند. به‌خاطر همۀ این درد‌ها، پناه برده‌است به شغل معلمی و به استادجان گفتن کودکان دانش‌آموزش.

معلمان دیگری نیز جمع شدند دور فریده و گوش به قصه‌های وی داده‌اند، برایش توصیه می‌کنند که به آن روز‌ها فکر نکند، خوش باشد و بی‌خیال، فریده هم جز این چاره‌ای ندارد. می‌خندند، کتابچه‌اش را باز می‌کند، می‌نویسد: «منم؛ دختر بی‌خیال، شاد، دیوانه». تاریخ امروز را می‌نویسد، در ادامه‌اش ذکر می‌کند «مصاحبه با نیمرخ».

در آخر تمام این معلمان می‌خواهند که دروازه‌های مکتب‌ها و دانشگاه‌ها برای دختران باز شود و به تحصیل‌شان ادامه بدهند. «زنان! یک قشر بسیار مهم و سازندۀ جامعه را تشکیل می‌دهند، در حقيقت بی‌سواد ماندن این قشر در امر تربیت انسان‌ها جبران ناپذیر است. زنان اولین مربی برای فرزندان‌شان هستند، پس باسواد بودن آن‌ها می‌تواند یک انسان خوب و روشن‌فکر را به جامعۀ خود تقدیم کنند».

موضوعات مرتبط
کلمات کلیدی: آپارتاید جنسیتیازدواج اجباریاعمال محدودیت‌ها علیه زنانبسته شدن مکاتبخشونتدانشگاه‌هامنع تحصیل
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
دشوار‌ترین روزهای زندگی زنان افغانستان تحت سلطۀ طالبان
گزارش

دشوار‌ترین روزهای زندگی زنان افغانستان تحت سلطۀ طالبان

19 حوت 1402

کارکرد جامعۀ جهانی و سازمان ملل در این مدت تنها به پخش و نشر اعلامیه‌ها خلاصه شده و هیچ دردی از زن افغانستان مداوا نکرده‌است. آن‌چنان که می‌بایست و زنان افغانستان حمایت نشدند و جامعۀ...

بیشتر بخوانید
مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری
روایت

مبارزه‌ای که از خانه آغاز شد؛ تجربه‌ی زیسته از مردسالاری

10 جدی 1404

من در این باور تنها نبودم. خواهرانم نیز همین‌طور فکر می‌کردند. مادرم هم همین‌طور. وقتی در ملی‌بس یا در موترهای لینی بالا می‌شدم و کنار یک زن غریبه می‌نشستم، معمولا بعد از چند جمله‌ی ساده،...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN