نیمرخ
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
EN
حمایت مالی
نیمرخ

قاتلین مادران در افغانستان، بی‌سوادی و نبود خدمات صحی است

  • نیمرخ
  • 10 حوت 1402
3

نویسنده: دل‌افروز

گلنار از همان ابتدا در خانواده‌ای بسیار سنتی به دنیا آمد. در سن شش-هفت سالگی، وی از مکتب باز ماند. تمام هم‌سن‌ و سال‌هایش به مکتب رفتند، اما فامیل گلنار مانع رفتن او به مکتب شدند. او در زندگی هیچ حق انتخاب نداشت و فامیل برای او تعیین تکلیف می‌کرد.

زمانی که گلنار جوان شد؛ اگر چه به سن ازدواج نرسیده بود، اما نامزدش کردند. نامزدش(عزیز) نه سواد داشت، نه کار و نه درآمد. فامیل عزیز سنتی‌تر از فامیل گلنار بود؛ ضمن سنتی بودن، کاملاً زندگی عقب مانده داشتند و حتی نمی‌فهمیدند که شفاخانه چیست. از رفت و آمد در شهر و سهولت‌های زندگی سر در نمی‌آوردند. این دو، چند سال نامزد ماندند؛ پول کافی برای عروسی نداشتند. عروسی در دهات خرج و مصارف گزافی نیز ندارد. بعد از چند سال، یک عروسی ساده برگزار کردند و گلنار از خانۀ پدرش خداحافظی نمود.

وقتی به خانۀ شوهرش رفت، حتی غذای صحیح برای خوردن نداشتند. گلنار که در اخلاق و ادب زبانزد و الگو برای بقیه بود، برای یک‌بار هم به کسی نگفت که در حالت بدی به‌سر می‌برد و زندگی بر وفق مرادش نیست. هرچه بود، پذیرفت و صدا بلند نکرد.

مدتی که از عروسی وی گذشت، مادر شوهرش می‌گفت که چرا حامله نمی‌شود؟ حتماً مشکلی دارد. هر روز جنجال و دعوا می‌کرد و می‌گفت: «چرا از اول، خانواده‌ات به ما نگفت که چنین مشکلی داری؟ پسر ما را بدبخت کردی.» هر اتفاق بدی که در فامیل شوهرش رخ می‌داد، انگشت انتقاد به طرف گلنار بلند بود. تمام خانوادۀ شوهرش می‌گفتند: «قدم تو در این خانه بدبختی آورده، آمدنت باعث چنین روزی شده‌است که حتی نانی برای خوردن نیست.»

بالاخره گلنار بعد از مدتی باردار می‌شود. بسیار ضعیف و نحیف بود. از درد و حال بد، همه روزه اشک در چشمانش بود، اما هیچ کسی توجه نداشت و نامی از داکتر و شفاخانه نمی‌گرفتند. همین‌گونه طفلش به‌دنیا آمد. دختر بود. شوهرش و خانوادۀ شوهرش ناراحت شده بودند که چرا دختر به‌دنیا آورده‌است و می‌گفتند: «خودت دختر هستی، از تو چه خیری است که از این دخترت خیری ببینیم.» از این‌که غذای کافی برای خوردن نداشتند، طفلش دچار سوء‌تغذیه شده بود.

دردآورتر این‌که هرروز خانوادۀ شوهرش بر سر گلنار کنایه و طعنه می‌زدند که دختر آوردی و در این شرایط، دختر داشتن خودش بدبختی است. از این‌رو، طفل اولی‌اش شش ماهه نشده بود، متوجه شد که دوباره باردار است.

در جریان بارداری، چندین‌بار فامیل پدرش او را به شفاخانه برده بود، داکتر‌ها گفته بودند که کم خون است و باید هر ماه نزد داکتر آورده شود. چهار ماهه حامله بود، فامیل شوهرش فهمیدند این طفلش باز دختر است. با گلنار بسیار بد رفتار می‌کردند و او را از خانۀ پدرش به قریه بردند. قریه‌ای دور افتاده و سرد به‌نام تلخیان کوه‌بند، ولسوالی دوشی، ولایت بغلان، حتی کلینیک وجود نداشت. خط مخابراتی کار نمی‌داد تا پدر و مادرش از دختر و نواسه‌شان خبر بگیرند. زندگی برای گلنار هر روز سخت و سخت‌تر می‌شد. هر روز اشک می‌ریخت، اما به مادرش نمی‌گفت که زندگی چقدر برایش دشوار شده. پدرش می‌گوید: «وقتی آن‌ها تصمیم رفتن به طرف قریه را گرفتند، اصلاً موافق نبودم. ولی عزیز زیاد اصرار کرد و گفت: آن‌جا آب و هوا خوب است، گاو و گوسفند داریم؛ شیر و ماست است، کار نیست و از این‌جا کرده زندگی در قریه راحت است. با این ترفند، گلنار را به طرف قریه بردند.»

همه روزه مادر، پدر و برادرانش منتظر بودند که چه وقت از گلنار خبر می‌رسد و از او آگاه می‌شوند. روزها و ماه‌ها گذشت ولی، خبری از گلنار نیامد. مادر گلنار می‌گوید: «وقتی دو ماه از گلنار برایم خبر نرسید، نگرانی‌هایم هر روز زیادتر می‌شد، خیلی بی‌طاقت شده بودم، تمام فکر و حواسم به طرف گلنار بود.»

نزدیک سه ماه از رفتن‌شان به طرف قریه می‌گذشت، عزیز به پدر گلنار زنگ زد. پدر و مادر گلنار به عزیز گفتند هر چه زودتر گلنار را بیاورید، باید پیش داکتر ببریم. پدر گلنار می‌گوید: «وقتی به عزیز گفتم دخترم را بیاورید، گفت: چشم، خانه که رفت حتماً در این مورد حرف می‌زند.»

بعد از ختم تماس تا سه ماه دیگر خبری از عزیز و گلنار نیامد. در جریان این شش ماه، پدر گلنار بار‌ها به برادران عزیز گفته بودند که به عزیز بگویند تا تماس بگیرد. ولی هیچ زنگ و تماسی از طرف عزیز نیامد.

پدر گلنار می‌گوید: «ساعت ده بجه شب بود که عزیز برایم زنگ زد. من با پسر‌ها و خانمم قصه می‌کردیم. وقتی گفتم عزیز زنگ زده، همسرم گفت: بلندگو را بزن، گلنار را بپرس و در این وقت شب چه می‌گوید. زنگ را پاسخ دادم، گفتم: چطور است گلنار؟ برایم مستقیم گفت: «گلنار فوت کرده‌است، این‌جا دفن کنیم یا می‌آیید دیدنش و می‌برید؟» من خشک شدم و هیچ چیزی گفته نتوانستم. بعد همسرم تلفن را گرفت و گپ زد. وقتی او هم فهمید ضعف کرد و از حال رفت.»

پدر گلنار با مادرش و دو موتر نفر دیگر، همان شب به سمت قریه می‌روند. مادرش داد و فریاد می‌کند، اشک‌هایش اشک همۀ کسانی‌که در آن‌جا حضور داشتند را می‌ریزاند. وقتی دلیل فوت دخترش را از فامیل شوهرش می‌پرسند؟ می‌گویند که در وقت ولادت فوت کرد. گلنار در خانه، دختر دومش را به‌دنیا آورده بود. از شدت درد و خون‌ریزی بیش از حد و نبود قابله، جانش را از دست می‌دهد. پدرش می‌گوید: «با شنیدن درد این صحنه، قلبم سوراخ شد، از شدت سنگینی این غم و درد نمی‌توانستم سر پا‌ بایستم. بعد از چند دقیقه دیگر تحمل نتوانستم و جسم بی‌جان دخترم را به خانۀ خودم آوردم. در همین منطقه خاکش کردم.»

پدرش وقتی این قصه‌ها را می‌گفت، گلویش را بغض گرفته بود. آه سرد و عمیقی کشید و ادامه داد: «نور چشم پدرش بود، دختری آرام و مهربان بود، با رفتنش پر و بالم شکست، از همان روز که شنیدم دخترم فوت کرده تا به حال نمی‌دانم چه می‌کنم، چه می‌خورم، کجا می‌روم.»

مادر گلنار بعد از فوت دخترش هر روز اشک می‌ریزد. او همین یک دختر را داشت، تحمل این درد عظیم او را بیچاره کرده‌است. هر جا که عکس و لباس یا هر نشانه‌ای از او را می‌بیند، هیچ کسی نمی‌تواند جلوی اشک و فریاد او را بگیرد.

از گلنار دو دختر به جا مانده‌است. اولی یک سال و شش ماهه است و دیگرش که تازه به‌دنیا آمده. بسیاری از اقارب گلنار می‌گفتند: هر دو دخترش را از خانوادۀ شوهرش بگیرید. عزیز و دوست‌هایش قبول نداشتند؛ وقتی پدر گلنار شنید که عزیز می‌خواهد دختر‌هایش با خودش باشد، اعتراضی نکرد و گفت: «پدرشان هستی و هر تصمیمی بگیری من قبول دارم.» کاکا و برادران گلنار به حرف پدرش اعتراض کردند که چرا این اجازه را داده تا طفل‌ها را آن‌ها با خود به آن سرزمین دور افتاده، تلخیان کوه‌بند ببرند. پدر گلنار گفت: «این طفل‌ها روزی کلان می‌شوند، می‌گویند از مادر که ماندیم، چرا پدر ما را از ما گرفتید؟ آن وقت چه جوابی می‌دهید؟»

دو ماه بعد از فوت گلنار، زخم این غم تازه می‌شود و دختر خرد گلنار هم فوت می‌کند. دختر کلانش چندان حال و وضعیت خوبی ندارد. به قول کاکای گلنار، به زنده ماندن و بزرگ شدن این دختر نیز امیدواری ندارند.

حالا پدر گلنار، افسوس این را می‌خورد که کاش دخترش را به مکتب می‌ماند، درس می‌خواند و یک زندگی خوب را برایش می‌ساخت. با یک پسر باسواد و تحصیل کرده به دل خود عروسی می‌کرد. «من واقعاً از بی‌سواد بودن و زور‌گویی‌هایم این همه درد را می‌کشم. بعد از این به گدایی هم شود اولاد‌هایم را به مکتب روان می‌کنم، درس بخوانند. زندگی خوب برای خود‌شان بسازند. هرچند دخترم گلنار را دیگر ندارم، ولی مرگ او برایم درس بزرگی شده‌است؛ بی‌سوادی بدترین جهالت است.»

همچنان بخوانید

شمار بسیار کم معلمان زن در صنف اول تا ششم

گفت‌وگوی اختصاصی با مؤسس (الو) سازمان ال‌جی‌بی‌تی‌های افغانستان

گروه کتاب‌خوانی دختران خورشید، مبارزه در برابر تاریکی

موضوعات مرتبط
کلمات کلیدی: بی‌سوادیپدرسالاریخشونتصحت طفلمرگ و میر مادراننبود خدمات صحیولایت در خانه
به دیگران بفرستید
Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on twitter
حمایت مالی
دیدگاه شما چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به دیگران بفرستید
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتساپ
پرخواننده‌ترین‌ها
روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد
روایت

روایت‌گری در زمانه‌ی سرکوب؛ نمی‌خواهم جهان فقط آمارها را به خاطر بسپارد

19 دلو 1404

نفس عمیقی کشیدم؛ چشمانم توان دیدن بریده شدن موهای قشنگم را نداشت؛ قیچی آهنیِ سرد، لای گیسوانم فرو می‌رفت و با حرکت دست آرایش‌گر بی رحمانه می‌بٌرید، لنگر موهای بریده شده را روی شانه هایم...

بیشتر بخوانید
#نامم_کجاست؟ مبارزه‌ی فعالان حقوق زن برای درج نام مادر در شناس‌نامه‌ی ملی
ترجمه

#نامم_کجاست؟ مبارزه‌ی فعالان حقوق زن برای درج نام مادر در شناس‌نامه‌ی ملی

16 سنبله 1399

تی‌آر‌تی ورلد/ حکمت نوری برگردان:احمدضیا علیجانی در سال 2018، خجسته تمنا یکی از زنان تحصیل کرده‌ی افغانستان با پسرش در حال سفر به اروپا بود که از سوی مقامات محلی در فرودگاه دهلی متوقف شدند....

بیشتر بخوانید
زنان و ضرورت شجاعت و خودباوری
تحلیل و ترجمه

زنان و ضرورت شجاعت و خودباوری

14 قوس 1400

افغانستان کشوری‌ست با آرزوهای سرکوب‌‌شده و پروسه‌های شکست‌‌خوردۀ فراوان در مسیر تاریخ‌اش. برابری زنان با مردان و حضور هم‌‌سطح و فارغ از تبعیض آن‌ها در اجتماع و سیاست یکی از این شمار، تلقی می‌‌شود. بیست...

بیشتر بخوانید

فراخوان همکاری؛
رسانه نیمرخ بستر برای روایت زندگی، چالش‌ها و مبارزات زنان و جامعه +LGBTQ است.
ما به دنبال مطالب هستیم که بازتاب‌دهنده واقعیت‌های تلخ، امیدها و جریان‌های مقاومت و مبارزات آزدی‌بخش شما از زندگی تحت حاکمیت طالبان باشد.
نوشته‌ها و آثار خود را در قالب متن، صدا، تصویر و ویدیو برای ما ارسال کنید. ارسال مطالب

  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Menu
  • درباره ما
  • تماس باما
  • حمایت مالی
Facebook Youtube Instagram Telegram

۲۰۲۴ نیمرخ – بازنشر مطالب نیمرخ فقط با ذکر کامل منبع مجاز است.

هیچ نتیجه‌ای یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج
  • گزارش
  • روایت
  • گفت‌وگو
  • تحلیل و ترجمه
  • چندرسانه‌ای
    • ویدیو
    • عکس
    • پادکست
  • بیشتر
    • زنان و مهاجرت
    • روایت‌رنگین‌کمانی‌ها​
    • صلح و امنیت
    • ترجمه
    • فرهنگ و هنر
    • نخستین‌ها
EN