شهربانو در یکسالگی مادرش را از دست داد و سالیانِ طولانی با نامادریاش زندهگی کرد. نامادریاش او و برادر کوچکش را روزها به چوپانی روان میکرد. آنها برعلاوۀ چراندنِ بیست ـ سی بز و گوسفند از صبحگاه تا شامگاه، مجبور بودند یک پشتارۀ هیزم نیز به خانه بیاورند. شبها هم که خسته و ذله از کوه برمیگشتند، میبایست تا ناوقتِ شب سر بز و گوسفند میگرفتند تا نامادریشان آنها را بدوشد و پس از آن نیز در مابقی کارهای خانه که اصلاً تمامی نداشت، کمک میکردند.
شهربانو با جثۀ ضعیف و اندام لاغرش، در اَوانِ نوجوانی توسط پدرش به مزدوری همسایهها گماشته میشود و مزد او نیز هزینۀ نیازهای خانوادهاش میگردد. او پشتِ خانههای مردم قد کشیده و به سنِ بلوغ میرسد. با زندهگی پُر از ملال و درکِ اندک و ابتدایییی که دارد، به جواد پسرعمهاش دل میبندد و بازی سرنوشت با او از نو آغاز میشود.
از شهربانو میخواهم بیشتر در مورد این دلدادهگی بگوید؛ آهی بلند میکشد و پس از سکوتی طولانی شروع به روایت میکند: «شب تابستان بود و هوا بسیار گرم. همه بیرون میخوابیدند. آن شب جواد مهمانِ ما بود. نیمهشب وقتی که همه خوابیدند، جواد کنار بسترم آمد و خواست به من نزدیک شود. من که ترسیده بودم، گفتم اگر از من دور نشوی، داد میزنم تا همه از خواب بیدار شوند. قبول نکرد. من دلباختۀ جواد بودم و به هیچ قیمتی نمیخواستم از دستش بدهم. برایم گفت اگر این کار را قبول کنی، با تو ازدواج میکنم و در غیر آن، نه.»
شهربانو تسلیم خواستۀ جواد میشود. در صورتی که پردۀ بکارت بزرگترین سند نجابتِ یک دختر آنهم در روستاست، شهربانو با کوتهاندیشی این مهم را از دست میدهد. مسلماً نداشتن بکارت در خانوادههای سنتی و مذهبی به معنای هرزهگی و بدکارهگیِ دختر است که تاوانِ آن گاهی به قیمت جانِ دختران و یا هم نابود شدن خوشبختیشان تمام میشود. به حکم این فرهنگ، هر دختری سرسختانه تلاش میکند که از آن محافظت کند تا فرداروز شرمندۀ شوهر، خانوادۀ آن و سپس خویشوقوم نشود.
جواد با اصرار و چربزبانی به شهربانو نزدیک میشود و یا بهتر است بگویم به او تجاوز میکند، چون از نگاه سنی جواد چندین سال بزرگتر از شهربانوست و از نگاه درک و شعور نیز شهربانو فکر میکند وسعتِ دنیا اندازۀ همان روستای کوچکِ واقعشده در دهانۀ دره است که در آن قد کشیده و رشد کرده، اما جواد از آنجا تا ایران رفته و دوباره برگشته است.
شهربانو که دچار کمبود محبت و محروم از آغوش پُرعاطفۀ مادر و پدر است، با صداقت و معصومیت به جواد پناه آورده تا جبرانِ تمام نداشتههایش باشد و همه چیزِ او شود. اما جواد از اعتماد و سادهگیاش سوءاستفاده میکند و برعلاوۀ تمام دشواریها و بدبختیهایی که شهربانو دارد، برای او آیندهیی شوم رقم میزند که هیچگاه شهربانو توان فرار از آن را نمییابد.
فردای آن شب، جواد به خانۀ خود میرود. شهربانو با احساس بد و نگرانی و اضطراب میماند. نه همدمی دارد که موضوع را با او شریک کند و نه میتواند راه چارهیی بجوید. سه ماه از این اتفاق میگذرد و از جواد که وعده داده بود به خواستگاریاش میآید، خبری نمیشود. شهربانو متوجه میشود که حامله است. دنیا برایش تیره و تار میشود و ترس و شرم بر او مسلط میگردد. او نه جایی برای رفتن دارد و نه راه چارهیی برای رهانیدنِ خود از داغِ ننگی که هر روز بالا میآید و بیشتر جلب توجه میکند. بعد از پُرسوجو شهربانو میفهمد که جواد به ایران فرار کرده و دستش را از رسیدن به خود، کوتاه و امیدش را قطع کرده است.
در ماه ششم بارداری، نامادریِ شهربانو متوجه قضیه میشود و فوراً پدرش را در جریان قرار میدهد. پدرش شهربانو را بهشدت لتوکوب میکند و در مورد پدر طفل میپرسد. وقتی متوجه میشود که عاملِ این حادثه خواهرزادهاش است، موضوع را با برادر خود که بزرگ خانواده است، شریک میکند. کاکای شهربانو که شخص محترم و سرشناسِ منطقه است، حکم میکند: «طفل حرامزاده است و باید سقط شود و شهربانو هم سنگسار گردد.»
خبر بارداری شهربانو به گوش زنان و مردانِ همسایه میرسد. کنایهها، فحشها، دشنامها و تحقیرها شروع میشوند و خانوادۀ پدر شهربانو نمیتوانند آزادانه بگردند و به صورتِ مردم نگاه کنند. تمام نزدیکان از شهربانو متنفر میشوند و او را لکۀ ننگی بر دامنِ قوم میشمارند.
مردانِ قوم تصمیم به سنگسار شهربانو میگیرند اما با مداخلۀ ریشسفیدان و بزرگانِ منطقه از سنگسار جلوگیری و به خانوادۀ جواد فرصت داده میشود که پسرشان را به افغانستان بطلبند تا با شهربانو ازدواج کند. طفل شهربانو بر اثر لتوکوبِ زیاد سقط میشود. او با نامادریاش طفل را نیمهشبی به دامنۀ کوه میبرد و زیر خاک دفن میکند، چون کاکای شهربانو حکم کرده بود که طفل حرامزاده است و نباید در قبرستانِ آنها دفن شود.
بستگان شهربانو بر خانوادۀ جواد سخت میگیرند. جواد بهناچار از ایران برمیگردد و با شرمساری و سر افکندهگی به خانۀ پدر شهربانو میرود. اقوام و بستگان شهربانو با چوب و چماق به جانِ جواد میافتند و بعد از چند روز لتوکوب و دربند کردن او، آنها را به عقد همدیگر درمیآورند و ازدواجشان را در شبی تاریک و بدون سروصدا انجام میدهند.
جواد شهربانو را به خانۀ خود میبرد اما بعد از یک ماه طلاقش را میدهد. شهربانو دوباره به خانۀ پدرش برمیگردد و فصل جدید زندهگیاش را با طعنۀ نامادری و زنانِ همسایه شروع میکند و هر روز که برگی از زندهگیاش ورق میخورد، همه چیز در کامش تلختر از گذشته میشود. پس از شش ماه زندهگی ذلتبار، پیرمرد ۵۶ ساله که قبلاً با کاکای شهربانو دوست بوده است، به خواستگاریاش میآید. پدر و اقوامِ شهربانو او را به زور به آن پیرمرد میدهند تا به جرم گناهانش یک عمر بسوزد و رنگ خوشبختی و آرامش را نبیند. شهربانو طی پنج سال زندهگی مشترک با پیرمرد سه طفل به دنیا میآورد. پس از پنج سال پیرمرد فوت میکند. شهربانو میماند و اطفال قد و نیمقد.
اکنون شهربانو با فرزندانش زندهگی سخت و غمانگیزی دارد. فرزندان شوهرش از زن قبلیِ او حاضر به پرداخت سهمالارثِ آنها نیستند و حتا در برداشت حاصلاتِ زمینهای بهجا مانده از پدرشان، حق یتیمانِ پدر را نادیده میگیرند. چنانکه شهربانو مجبور است با کار کردن در زمینهای مردم و جمع کردنِ خیرات از آنها، شکم فرزندانش را سیر کند. او که تنها پناهِ فرزندانش هست، تلاش میکند برای آنها هم پدر باشد و هم مادری مهربان، تا مثلِ خودش روزی بهدلیل کمبود محبت به عشقِ خام و سرنوشتِ شوم دچار نشوند.


